خرید بک لینک

کتاب خانه ی مدرسه پویا شده. بچه ها روزی سی چهل کتاب از امانت می آورند، و روزی سی چهل کتاب دوباره امانت می رود. من زنگ تفریح اول را که می زنم؛ می ایستم توی راهرو و صدا می زنم: "بچه ها، کتاب ها را بیاورید". چند دقیقه ی بعد دست و بالم پرِ کتاب می شود. زنگ تفریح دوم پیش از زنگ، نام بیست کتاب را که گل چین کرده ام توی دفتر می نویسم، و کتاب ها را می چینم روی سکوی کنار حیاط مدرسه. بچه ها از راهرو که بیرون می آیند، کتاب ها را می بینند، و کتاب برمی دارند، و من جلوی نام کتاب، نام امانت برنده را می نویسم. برخی هم از کمدِ بازِ کتاب خانه، کتاب برمی دارند، و می آورند تا یادداشت کنم. مدرسه ی مان کوچک است، و کتاب خانه کمدی است در کنار راهرو. مدیر، سال های پیش، کتاب های خوبی برای مدرسه خریده و منتظر بوده کسی آن ها را به دانش آموزان برساند، که امسال من این کار را می کنم. کمدِ کتاب خانه دیگر تقریبا از کتاب خالی شده. چندی دیگر کتاب ها برای بچه ها تکراری می شود، و باید به فکر خرید کتاب تازه باشیم. من منابع خوبی برای این کار دارم.

برنامه ی موسیقی و رقص محلی در مدرسه خوب گرفته. گاهی برای شادی دانش آموزان، زنگ تفریح با لب تاب و اسپیکر قدیمی، موسیقی محلی می گذارم، و دانش آموزان در حیاط مدرسه دستی بلند می کنند. امروز دیدم بچه ها چه قدر خوب و هماهنگ شده اند. همه یک حلقه ی بزرگ زدند دور حیاط. مدیر و معلم ها هم آمدند. مجلس خوبی شد. آخر مجلس که لب تاب را جمع می کردم عده ای از دانش آموزان از من خواستند یک برنامه ی منظم برای موسیقی و رقص داشته باشیم. قول یک شنبه و سه شنبه را از من گرفتند. ده دقیقه یک شنبه، ده دقیقه هم سه شنبه. به مدیر گفتم: "یک برنامه به برنامه های مدرسه اضافه شد". استقبال کرد. گفت: "برای هماهنگی عضلات و دست ورزی کلاس اولی ها مفید است". من گفتم: "برای روحیه ی دانش آموزان و متعادل شدن انرژی آن ها و نظم و انضباط مدرسه هم خوب است".

صبح سرِ مراسم صبح گاه یک توله سگ خیلی کوچولو دوید توی حیاط مدرسه. آمد تا رسید به صف ها. دیدم الان صف ها به هم می ریزد. 1 را برداشتم، و جلوی صف ها ایستادم. با هاپوی روی دست، مراسم صبح گاه را اجرا کردیم. بعدِ مراسم با هاپو خوش و بِش کردیم. معلم ها آمدند، و برخی شان فکر کردند هاپوی روی دستم عروسکی است مثل قارقاری. همان قاقاری که یک عروسک دستکشی است، و گاه و بی گاه با بچه ها حرف می زند. ولی بچه ها همه می دانستند که این یک هاپوی واقعی است. از جلوی اش به صف و با ذوق رفتند سر کلاس. پس از صبح گاه رفتم هاپو را توی باغِ کنار مدرسه رها کردم؛ برود پی والدین اش.

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 2:35

صفحه بندی