علایق و استعدادهای دانش آموزان هنرستان فرق می کند. امروز که سر کلاس دوازدهمِ برقِ صنعت، سرِ صحبت را با آن ها باز کردم فهمیدم. از آن ها خواستم کار مورد علاقه ی شان را بگویند. اولین نفر گفت: "خوانندگی" و یک دهن شعر محلی خواند. نفر دوم گفت: "کَفتر بازی" و از عشق و علاقه اش به کبوترها گفت. من هم از لذت ام هنگام دیدن چرخیدن دسته ای کبوتر دور سرِ شهر گفتم. نفر بعدی گفت: "گوسفند". گفتم: "بیشتر توضیح بده". گفت: "بزرگ کردن و کُشتن گوسفند". با ناراحتی پرسیدم: "کشتن"؟ گفت: بله، آقا، پدر ما قصاب است. ما این کار را دوست داریم". نفر بعدی گفت: "تراکتور". گفت: "از رانندگی و کار با تراکتور خوشم می آید". پرسیدم: "مگر چه لذتی دارد"؟ گفت: "با تراکتور می توانی روی هر زمینی بروی. روی زمینی که ماشین معمولی نمی تواند برود، مثل شیار یا جوی آب". نفر بعدی گفت: "چوپانی". گفتم: "به به، چوپانی را دوست داری"؟ گفت: "نه، آقا. مجبوریم". گفتم: "چه کاری دوست داری"؟ گفت: "نمی دانم". نفر بعدی گفت: "نقاشی ساختمان". گفت: "یک بار انجام داده و خوشش آمده". نفر بعدی: "ماشین سنگین". گفتم: "شب بیداری دارد". گفت: "عاشق این کاریم، آقا. شب بیداری و چای و تخمه و موسیقی و رانندگی". نفر آخر گفت: "نیروی انتظامی". پرسیدم: "چرا"؟ گفت: "دوست داریم مجرم ها را بگیریم". یک نفر صدا زد: "معتادها را". پسرک ماسکش را پایین کشید و گفت: "ما از مصرفِ مواد متنفریم، آقا. وقتی کسی جلوی مان این کار را می کند بدمان می آید".
http://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/page/1664/12/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87

نوشته های جواد ماهر