یک کفشدوزک توی گلدان دیفن باخیای دم در آپارتمان مان زندگی می کند. لابه لای ساقه ی گل. یک جایی که من و همسرم می دانیم. پسرها نمی دانند. بدانند توقع دارند کفشدوزک بیاید با آن ها بازی کند. کفشدوزک از توی سبزی هایی که یک بار خریده بودیم درآمد. من گذاشتم اش توی گلدان. گذاشتم که برود پی زندگی اش. نرفت و الان یک ماه است پیش ما مانده. هر وقت از خانه بیرون می روم یا تو می آیم خودم را کج و کوله می کنم تا کفشدوزک قرمز با خال های سیاه را لای شاخ و برگ ها ببینم. همسایگی با یک کفشدوزک لذت بخش است. من فکر می کنم وقتی هوا تاریک است و ما خوابیم کفشدوزک از لای گل بیرون می آید و کفش های مان را که جلوی خانه است می دوزد.
نوشته شده در ساعت توسط جواد ماهر

نوشته های جواد ماهر