چه کاری دوست داری؟( چاپ شده در روزنامه ی اعتماد)
-
تاریخ: 1404/9/9 ساعت: 22:31
علایق و استعدادهای دانش آموزان هنرستان فرق می کند. امروز که سر کلاس دوازدهمِ برقِ صنعت، سرِ صحبت را با آن ها باز کردم فهمیدم. از آن ها خواستم کار مورد علاقه ی شان را بگویند. اولین نفر گفت: "خوانندگی" و یک دهن شعر محلی خواند. نفر دوم گفت: "کَفتر بازی" و از عشق و علاقه اش به کبوترها گفت. من هم از لذت ...
نگاهی به عوارض جانبی تحصیل در خانه؛ آموزش با پارازیت سوء تفاهم و اعمال سلیقه( چاپ شده در اعتماد)
-
تاریخ: 1404/9/9 ساعت: 22:31
روزنامه ی "اعتماد" در مصاحبه ای از من خواست به پرسش های زیر پاسخ بدهم. مصاحبه امروز چاپ شده. متن کامل مصاحبه را در لینک پایانی بخوانید. پرسش و پاسخ مرا هم در ادامه.1. در بريتانيا و آمريكا و بسياري از كشورهاي غربي ميگويند اولويت با اين است كه مدارس تا حد امكان برقرار بمانند. از جمله دلايلي كه عنوان ...
همسایگی با کفشدوزک
-
تاریخ: 1404/9/9 ساعت: 22:31
یک کفشدوزک توی گلدان دیفن باخیای دم در آپارتمان مان زندگی می کند. لابه لای ساقه ی گل. یک جایی که من و همسرم می دانیم. پسرها نمی دانند. بدانند توقع دارند کفشدوزک بیاید با آن ها بازی کند. کفشدوزک از توی سبزی هایی که یک بار خریده بودیم درآمد. من گذاشتم اش توی گلدان. گذاشتم که برود پی زندگی اش. نرفت و ا...
آدم های دوست داشتنی(چاپ شده در روزنامه ی اعتماد)
-
تاریخ: 1404/9/9 ساعت: 22:31
دنیای پس از کرونا دنیای بدی است. همه یا بیشتر آدم های راحت و جسور و بی خیال را از دست می دهیم. آدم های سهل انگار اما شوخ و شنگ و دوست داشتنی را. آن چه می ماند آدم های تمیز و عاقبت اندیش و محافظه کارند. آدم هایی که میوه نشسته نمی خورند، خاک بازی نمی کنند، سگ و گربه بغل نمی کنند. این جور آدم ها در کار...
اردو
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 19:02
رفتیم اردو. اردو برای ما معلم ها مثل برخی جاهای دیگر نیست که لباس اتوکشیده بپوشیم، و با ماشین اداری و راننده برویم یک شهر دیگر و یک بسته تحویل دهیم یا یک جلسه شرکت کنیم، و اقامت و پذیرایی و برگشت همراه با دریافت حق ماموریت. ما از این سوسول بازی ها نداریم. ما یک آیین نامه داریم با انواع محدودیت و تهد...
دایرة المعارف ها پر کاربرد شده اند. ( چاپ شده در روزنامه ی اعتماد)
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 2:35
رفتم از نانوایی نان بخرم. نفر جلوی من ده تا نان خرید و پلاستیک خواست. نانوا گفت: "نداریم. پلاستیک ها تمام شده' href='/last-search/?q=شده'>شده". مرد، نان ها را روی دست برد. من به نانوا گفتم: "از من می شنوی دیگر پلاستیک نخر". گفت: "آره والله. دیگر نمی صرفد". گفتم: "بگو پلاستیک نداریم تا مردم یا پارچه ...
لذت بیچارگی
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 2:35
کتابی از آشنایی به دستم رسید. آشنایی که ساعت فروشی دارد و در طبقه ی بالای مغازه اش پیرمردی است که نمره های کنده ی ساعت مرا می چسباند. و نمره های ساعت من هر دو سه ماهی می کَند و می رود لای عقربه ها و ساعت را از کار می اندازد. کتاب "بیچارگان"، نوشته ی "فیودور داستایفسکی" ترجمه ی "خشایار دیهیمی" نشر "ن...
والدینِ هاپو
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 2:35
کتاب خانه ی مدرسه پویا شده. بچه ها روزی سی چهل کتاب از امانت می آورند، و روزی سی چهل کتاب دوباره امانت می رود. من زنگ تفریح اول را که می زنم؛ می ایستم توی راهرو و صدا می زنم: "بچه ها، کتاب ها را بیاورید". چند دقیقه ی بعد دست و بالم پرِ کتاب می شود. زنگ تفریح دوم پیش از زنگ، نام بیست کتاب را که گل چی...
سه به دو( چاپ شده در روزنامه ی اعتماد)
-
تاریخ: 1399/7/21 ساعت: 20:46
هیات امنای مجتمع مسکونی مان ترکانده. یک ماه نشده روی کار آمده شارژ را دو برابر کرده و کلی جنگ و دعوا راه انداخته. هیات امنا دو دسته اند. سه به دوی اند و دنبال سه به دو کردن . حالا این دو دسته به جان ه
چه کاری دوست داری؟( چاپ شده در روزنامه ی اعتماد)
-
تاریخ: 1399/7/21 ساعت: 20:46
علایق و استعدادهای دانش آموزان هنرستان فرق می کند. امروز که سر کلاس دوازدهمِ برقِ صنعت، سرِ صحبت را با آن ها باز کردم فهمیدم. از آن ها خواستم کار مورد علاقه ی شان را بگویند. اولین نفر گفت: "خوانندگی"
چند کتاب توی کیف( چاپ شده در روزنامه ی اعتماد)
-
تاریخ: 1399/7/21 ساعت: 20:46
برای دانش آموزان هنرستان کتاب می خوانم. قصه ای از روی کتاب برای شان می خوانم. قبلن کتاب دست بچه ها می دادم. چند تا کتاب خوب دارم که بین دانش آموزان پخش می کردم و نیم ساعتی همه با هم کتاب می خواندیم. ا
وقتی با یک گربه تصادف می کنید
-
تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 12:44
وقتی با یک گربه تصادف می کنید فرارنکنید. کسی را به خاطر تصادف با گربه دستگیرنمی کنند. ماشین را کناری بزنید و پیاده شوید. مردم شما را شماتت نمی کنند. خواهید دید که برخی همدلانه خواهند گفت گربه نُه تا ج
حبه ی کمد
-
تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 12:44
محمد، موقع خواب، قصه ی ترسناک خواست. علی گفت: یک مامان بزی بود که دو تا بچه داشت. یکی از بچه های اش را گرگ خورده بود.از فرهاد سه ساله ی مان می خواهم قصه بگوید. قصه را درخشان آغازمی کند: یک کمد بود که
عیالواری
-
تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 12:44
مجله ی "جهان کتاب" خیلی خوب است. جهان کتاب ماهنامه ای است با روش خبری، آموزشی و اطلاع رسانی. ناشر آن موسسه ی فرهنگی، هنری جهان کتاب است، صاحب امتیاز و مدیر مسئول طلیعه خادمیان، زیر نظر مجید رهبانی و ف
صورتجلسه
-
تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 12:44
ستاد مهار کرونای خانواده ی ما امروز جلسه ی اضطراری داشت. سر سفره ی نهار و پس از اعلام آمار تلویزیونی توسط "جهانپور" و دریافت اخبار بازگشایی بازار و ترافیک شهرهای ایران و هشدارِ احتمال افزایش مبتلایان.
بیماری
-
تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 12:44
امروز سرِ سفره ی نهار آمارِ "جهانپور" را به قاشق کشیدیم. ترافیک شهرها را دیدیم. مردمی که بادلیل یا بی دلیل توی خیابان ها قِل می خوردند؛ زیر سایه ی سنگین کرونا. ما بیماریم. عده ای به قول "مصطفا ملکیان"
زیرِ خاک (گفت و گوی یهویی من و محمد پنج سال و نیمه ی مان)
-
تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 12:44
محمد: بابا، وقتی ما بزرگ شیم، شما پیرمی شین.بابا: آره.محمد: من دوست ندارم شما پیرشین. اَه، اَه، این چه زندگیه. من نمیذارم کسی از خانواده ی ما بمیره. من نمیذارم کسی بره توی خاک. نمیذارم کسی تیربخوره.
آخرین رنگ
-
تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 12:44
دیروز صبح که بیدارشدیم یکی از پسرها بهانه ی بیرون رفتن گرفت. من رنگ گواش آوردم و روزنامه و کاغذ و آب و قلم مو. فرشِ توی راهرو را کنار زدم و نشستم روی سرامیک ها. پسرها دورم جمع شدند. هر کس یک قلم مو بر
کیسه بوکس
-
تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 12:44
یک کیسه بوکس خریدم. ویژه ی روزهای مبارزه با کرونا. مشت زدن به کیسه بوکس لذت دارد. امروز توی داروخانه یک مرد خیکی آمد تو و می خواست بی نوبت دارو بگیرد. گفتم بی نوبت دارو نگیر. مثل ما صف وایستا. به دارو
خوش بخوابی، خرس کوچولو
-
تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 12:44
همسرم می گوید: "از صبح کنار علی نشسته ام. علی درس می خواند، من هم قلاب بافی می کنم ". من می گویم: "من از صبح کنار فرهاد نشسته ام. فرهاد با مخلوط کنِ اسباب بازی اش، دوغ و شربت درست می کند، من هم کتاب م