محمد: بابا، وقتی ما بزرگ شیم، شما پیرمی شین.
بابا: آره.
محمد: من دوست ندارم شما پیرشین. اَه، اَه، این چه زندگیه. من نمیذارم کسی از خانواده ی ما بمیره. من نمیذارم کسی بره توی خاک. نمیذارم کسی تیربخوره. نمیذارم آقا گرگه شما رو بخوره.
بابا: زندگی همینه. ما هم مثل تو کوچیک بودیم.
محمد: بگم تو دل کی بودی؟
بابا: دل کی؟
محمد: مامان جون.
بابا: مامان جون و باباجون و مادرجون هم پیرن.
محمد: من مادرجون رو خیلی دوست دارم؛ نازه.
بابا: پس ببین پیری خیلی هم بد نیست.
محمد: نه، بده. نمی خوام خانواده ام پیر بشن. علی و فرهاد بزرگ می شن، نمی خوام پیر بشن.
بابا: محمد، تو می خوای همیشه همین قدر بمونی؟
محمد: آره، من بدنمو دوست دارم. می خوام همین قدر بمونم. تو بدنتو دوست داری؟
بابا: آره.
محمد: نمی خوای همین قدر بمونی؟
بابا( با تردید): چرا، می خوام.
محمد: خدای دیوونه، نمی خوام ما رو بزرگتر کنه، پیر کنه.
بابا: محمد، مثلا جوجه؛ دوست نداری بزرگ بشه.
محمد( با ذوق): چرا. جوجه ها دوست دارم بزرگ شن.
بابا: خب، دوست نداری خودت بزرگ شی؟
محمد: چرا، بزرگ بشم ولی نمیرم. پیر هم نشیم. می خوام بزرگ بشیم، پیر بشیم، بمیریم ولی زیرِ خاک نشیم. آمبولانس و پلیس ما رو روی زمین بذارن و خودشون برن.
بابا( با همدلی): آره، زیرِ خاک نکنن.
محمد: که خاکی شیم
برچسب:
نویسنده: بهنام نعمتی