خرید بک لینک

محمد، موقع خواب، قصه ی ترسناک خواست. علی گفت: یک مامان بزی بود که دو تا بچه داشت. یکی از بچه های اش را گرگ خورده بود.

از فرهاد سه ساله ی مان می خواهم قصه بگوید. قصه را درخشان آغازمی کند: یک کمد بود که سه تا بچه داشت. شنگول و منگول و حبه ی کمد.

ماشین کنترلی علی خراب شده بود. بازکردیم و عیبش را یافتیم و لحیم و تعمیرکردیم. چندی پیش با کمک فیلمی در تلگرام دو تا لامپ سوخته را تعمیرکردیم. در آموزش بچه ها که پیشتر از مدرسه بی نیازشده بودیم. موهای مان را خودمان کوتاه می کنیم. از خانه هم که بیرون نمی رویم. داریم از زندگی اجتماعی بی نیازمی شویم. یک مزرعه ی کوچک می خواهیم برای تولید گندم و نخودلوبیا و بادمجان به اضافه ی دو سه تا مرغ و خروس و یکی دو تا بز و بزغاله.

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:44

صفحه بندی