خرید بک لینک

دیروز صبح که بیدارشدیم یکی از پسرها بهانه ی بیرون رفتن گرفت. من رنگ گواش آوردم و روزنامه و کاغذ و آب و قلم مو. فرشِ توی راهرو را کنار زدم و نشستم روی سرامیک ها. پسرها دورم جمع شدند. هر کس یک قلم مو برداشت و مشغول شدیم. من اول یک اسب کشیدم. یک اسبِ زرد خوش حال. محمد، خورشید و زمین کشید. فرهاد روی روزنامه را رنگ می کرد. علی، ریاضی تمرین می کرد. من یک قطار کشیدم. یک قطار باری با واگن های رنگی. شبیه همان قطاری که توی مسیرِ مدرسه می بینم. که سنگ آهن می برد. محمد هم یک قطار کشید. یک قطار آبی با ریل های سبز. علی آمد و یک دریا کشید. با دلفینی که از آب پریده بود بیرون. یک چیزهای سبزی روی آب کشید. یکهو دیدیم ماهی ها توی آب مردند. گفت: "آدم ها آشغال ریختند و آب را آلوده کردند". تا ظهر نقاشی می کشیدیم. با همان رنگ گواشی که مغازه دار گفت: "این آخرین رنگ است."

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:44

صفحه بندی