آقا فرهاد
-
تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 12:44
فرهادِ سه ساله ی مان، آخر قصه ها را درخشان تمام می کند: "قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونش رسید. رفت پیش جوجه هاش".به فرهاد می گویم: "غذا بخور، گُشنه ای". می گوید: "من گشنه نیستم. من آقا فرهادم".فرها
هیولا
-
تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 3:56
محمد شش ساله ی مان گاهی هنگام خواب قصه ی ترسناک می خواهد. آن قدر ترسناک که سرش را بکند زیر لحاف و قلبش بیاید توی حلقش از ترس. من برای اش قصه ی ترسناک می گویم. یعنی مجبورم. تا نگویم نمی خوابد. این جور
درباره ی عکس روی دیوار مسجد
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:28
هوا سرد بود. زود مراسم صبحگاه را اجراکردیم تا دانش آموزان را بفرستم کلاس سرمانخورند. سومی ها گفتند: "نمایش داریم." گفتم: "باشد برای وقتی گرم شد." به دانش آموزان گفتم: "زود بروید کلاس سرداست. سومی ها ن
آب گیری
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:28
زمین های زعفران را آبان آب می دهیم. کلاغ ها می ایستند جلوی آب. آب، توی زمین پیش می رود و کلاغ ها جلوی آب راه می روند. دلم می خواهد بیل بدهم دست کلاغ ها تا کمک کنند. به جز کلاغ چند مدل پرنده ی دیگر هم
سکته ی ناقص
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:28
روزنامه فروش سکته کرده. چند روز در مغازه اش بسته بود. ذهن ام پیش داوری کرد که شاید دنبال گل زعفران است. امروز بازبود. پسرش بود. گفت: "پدرم سکته کرده. سکته ی ناقص. الان دنبال دوادرمان است." گفتم: "روزن
پُر از ساز و تنبک
-
تاریخ: 1398/8/16 ساعت: 7:41
زنگ هنرِ معلم های دبستان را من می روم. وظیفه ام نیست ولی با معلم ها تک تک صحبت کردم. گفتم: درسی نمی روم، خلاقانه می روم. گفتم: اگر نرسم و درگیر نظم و انضباط مدرسه باشم نمی روم. گفتم: اگر حوصله ی کار خ
تپلی
-
تاریخ: 1398/8/16 ساعت: 7:41
برای زنگ مطالعه می روم سر کلاس چهارم. کتاب ها را یکی یکی بین دانش آموزان پخش می کنم. می رسم به کتاب "تپلی نگران می شود، گروه نویسندگان ترجمه ی هستی سعادت، نشر شرکت انتشارات فنی ایران." این کتاب را نگه
سیدنوید سیدعلی اکبر
-
تاریخ: 1398/8/16 ساعت: 7:41
"سیدنوید سید علی اکبر" نوییسنده ی خوبی است. سیدنوید سیدعلی اکبر نویسنده ی خیلی خوبی است. اول او را در مجله ی "عروسک سخنگو" شناختم. گفتم مگر کیست که عروسک این قدر تعریف اش را می کند. چند شب پیش با علی
جلسه ی علنی
-
تاریخ: 1398/8/16 ساعت: 7:41
دومین جلسه ی شورای دانش آموزی را علنی برگزارکردیم. سر کلاس پنجم. پنج تا صندلی برای پنج عضو شورا جلوی کلاس چیدیم به اضافه ی یک صندلی برای من و یک صندلی برای مدیر. نشستیم و جلسه ی شورا را علنی برگزارکرد
عزاداری
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:05
پریشب رفتیم به هیاتی در شهرک ولی عصر. هیاتی که در مسجد کنار آموزشکده ی فنی عزاداری برپامی کند. پس از عزاداری شام آوردند. شام را در ظرف های ملامین و استیل کشیدند. از پارچ و لیوان شیشه ای برای آب استفاد
روی اش خاک نریزید
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:05
هر مشکلی راهی دارد. فکرمی کنم هر مساله ای قابل حل است الا یکی. مرگ. مرگ راهی ندارد؛ و همین است که بداست. این که می میریم. صبح ها که بیدارمی شوم خوش حال می شوم که زنده ام. خوش حال می شوم که بیدارشده ام
تیم
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:05
سه شنبه صبح رفتم اداره ی حفاظت محط زیست؛ برای پیگیری درخواست خانوادگی مان: "ممنوعیت استفاده از ظرف های یکبارمصرف در رستوران های تربت حیدریه". با دوچرخه رفتم. رییس نبود و برگشنی دو تا نان سنگگ خریدم نش
هیات
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:05
پدرم سردسته ی هیات بود. جسور بود و قوم دوست. آن زمان هر قومی یک هیات داشت. همین الان هم. منتها آن زمان هیات ها تعصب بیشتری روی قومیت داشتند. دعوا با دیگر قوم ها به خاطر این تعصب رایج بود. سر موضوع های
بیرق
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:05
بچه که بودم یک بیرق داشتم. لوازم اش دست مادربزرگ ام بودم. مادرِ مادرم. اول محرم می دویدم خانه ی عمه ی صغرا. عمه از توی باغ یک نی بلند می برید. نی را می بردم خانه ی مادربزرگ. مادربزرگ اسباب بیرق را از
انتخاب
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:05
چند روز است درگیر انتخاب مدرسه ام. مدرسه ای که آن جا معاون شوم. اولویت ام را گذاشته ام مدرسه ی ابتدایی. اما یافت نمی شود. نه ابتدایی اش نه دبیرستان اش. کارشناس اداره نام سه تا مدرسه را به من داد تا ی
درباره ی باغ پرندگان تربت حیدریه
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:57
رفتیم باغ پرندگان پارک ملت. آن قسمتی که ماکیان را نگه داری می کردند، خوب بود. برای مرغ و خروس ها لانه های بزرگ و زیبایی ساخته بودند. به سبک بومی خودمان ماکتی از خانه و حیاط هم ساخته بودند. چشم نوازبود
فراکسیون زعفران
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:57
دم انتخابات ِ مجلس نماینده ی شهرم زده به سیم آخر. توی مجلس یک فراکسیون تازه راه انداخته. فراکسیون زعفران. با چند نماینده ی دیگر جمع شده اند و فراکسیون زعفران راه انداخته اند و انتخابات برگزارکرده اند
وحشتناکِ امروزی
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:57
باد، روزنامه ی ورزشی دست یکی از بچه ها را جِرمی دهد. می زند زیر روزنامه های تاریخ گذشته ی دست میلاد که برای الگوی خیاطی مادرش می برد، و پخش شان می کند توی خیابان. میلاد، دوچرخه را روی زمین می خواباند
بابات هنوز کتاب می فروشه؟
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:57
زهرا و امیرحسین خواهربرادرند. از مجتمع مسکونی ما رفته اند. پارسال رفتند. تا پارسال دوتایی مشتری پروپاقرص کتابخانه ی زنبیلی بودند. چهارپنج سال هروقت زنبیل را لب پارکینگ می گذاشتم زهرا سری به کتاب ها می
همین طور الکی
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:57
من با "مسجد شیخ یوسفعلی" کلی خاطره دارم. اولین کاروان پیاده ی تربت به قصد مشهد از همین مسجد راه افتاد. من با آن کاروان همراه بودم. برگشتنی این مسجد تا مدتی از عمرم یکی از پاتوق های ام بود. مثل انجمن ش