همه پرسی - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:49
"Var خوابگاهی شد." این تیتر روزهای پایان سال روزنامه ی مدرسه بود. روزنامه ی مدرسه تخته سیاه کتاب خانه است که دانش آموزان آخرین اخبار مدرسه و ایران و جهان را روی اش می نویسند. امروز دیدم نوشته اند "var
سال نو؛ کتاب نو - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:49
دوست خوبم داود ابراهیمی دو سه کارتن کتاب برای ام فرستاد. داود کتاب های خوانده ی خودش و خانواده اش را جمع کرده و برای من فرستاده. پسرش علی سهم مهمی در این کار خوب دارد. این کتاب ها آخر سال به دستم رسید
لاغری - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:49
آن دانش آموزی که سر بازارچه ی کسب و کار، مجسمه ساخته بود و قراربود به شهرداری متصل اش کنم، برای عید مجسمه ی عطاملک جوینی را ساخته. گذاشته ام پشت پنجره ی کتاب خانه. دانش آموزان می پرسند: "این کیست؟" می گویم: " عطاملک جوینی پس از لاغری." بدنشده. این اولین تلاش او برای ساخت یک سردیس سفارشی است. می گوید...
لابد سیل او را برده - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:49
کاغذی در کتاب خانه هست که دانش آموزان روی آن، کتاب های مورد نیازشان را می نویسند. هر بار که کاغذ پرمی شود، دانش آموزی که رابط ما و تنها کتاب خانه ی عمومی شهر است، کاغذ را می برد به مسئول کتاب خانه می
می رویم سمت یک تپه - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:49
امشب برای محمد پنج ساله ی مان شنگول و منگول گفتم. شنگول و منگول و حبه ی انگور گرفتار در سیل. محمد به دقت گوش کرد. چشم دوخته بود به لب های ام. قصه، تلخ آغازشد ولی به خوبی تمام شد. اول باران تند آمد. بع
بازداشت در کتاب خانه - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:49
یک کلاس هفتمی جقله تسبیح به دست ایستاده است جلوی میزم توی کتاب خانه. گیرداده به کتاب "رضاشاه". می گوید: " آقا، این چه کتابی است که آورده اید." منظورش را نمی فهم ام. " آقا، این کتاب، ضد انقلاب است." می
سفر - تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 4:04
رفتیم مسافرت. با همسرم و سه تا پسرقدونیم قدمان که به قول همسرم مثل مولکول های گاز می مانند و تا ماشین گوشه ای می ایستاد فوری در جهت های مختلف پراکنده می شدند. از خراسان رضوی رفتیم سمت خراسان جنوبی بعد
می خندند و امیدشان قطع می شود - تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 4:04
المپیاد است. المپیاد علوم. من مراقب ام. مراقب هفتمی ها. جملگی التماس دعا دارند. می گویم: "المپیاد یعنی من انتخاب کرده ام به پرسش های سخت و متفاوت پاسخ دهم. مجبورتان که نکرده اند." همه می گویند: "آقا،
کتاب خوری - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 0:15
دیروز یک اطلاعیه طراحی کردم و از دانش آموزان مدرسه خواستم کتاب های کتاب خانه را برگردانند. "لطفا کتاب ها را نخورید. بخوانید و به کتاب خانه برگردانید." دانش آموزان می گویند: "آقا، کتاب کم داریم". راست
کتاب ِ خانه - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 0:15
رضا خوابگاهی است. چهارشنبه ها که می خواهد برود خانه می آید بادقت و وسواس سه چهار تا کتاب از کتاب خانه برای مادرش برمی دارد. قاطی وسایل ساکی که می برد خانه سه چهار تا کتاب هم می برد.
زندگی شبانه روزی - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 0:15
در مدرسه ی شبانه روزی مان گاهی برای بچه ها فیلم نمایش می دهیم. فیلم یکی از ارکان زندگی خوابگاهی است. بچه ها با فیلم انس و الفت دارند و کم کم آن قدر فیلم می بینند که دیگر یافتن فیلم مناسب برای شان سخت
پینوکیو - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 0:15
علی کلاس سومی مان می نویسد. یک هو دفترچه و مداد برمی دارد و می نویسد. خاطره می نویسد. از کارهایی که کرده و جاهایی که رفته می نویسد. گاهی نوشته اش شبیه داستان می شود. کوتاه می نویسد. توضیح اضافی نمی ده
خدای من - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 0:15
معلمی از یکی از روستاهای ته بخش تماس می گیرد، و کتاب می خواهد. می گوید: "این جا هیچ کتابی نداریم. چند تا کتاب برای دانش آموزان می خواهم." بادرماندگی می گوید: "دست دوم هم باشد عیبی ندارد." دربرابر لحن
شاهرود - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 0:15
می روم کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تربت حیدریه. مجله ی عروسک سخنگو دست ام است. یک خاطره درباره ی کانون در عروسک چاپ شده. داخل می شوم. مراسم است. احتمالا برای شب یلدا. بچه ها آن طرف سالن پشت به
برنامه ی توپ - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 0:15
بچه قلدرها همه چیز را به هم می ریزند. رفته اند توی نمازخانه و دانش آموزان پیمان کار فوتبال دستی را آزارداده اند، و به برخی وسایل صدمه زده اند. مستخدم کلید را گرفته، مدیر می گوید تعطیل کنید، پیمان کاره
دود سفید - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 0:15
این نوشته مال تابستان گذشته است. جامانده طفلی. مثل بچه های بی کس مانده بود گوشه ی مای داکیومنت. یا باید پاکش می کردم یا منتشرش می کردم. نمی شد همان طور بماند آن جا. نظر خودش را پرسیدم. تمایل به نشرداش
آچ - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 0:15
محمد چهار سال و چهار ماهه ی مان به آچ می گوید آخ. به اینقی می گوید این قدی. دارد بزرگ می شود. دلم برای آچ و اینقی گفتن اش تنگ می شود. آچ.
پیش بینی - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 0:15
زنگ تفریح توی کتاب خانه سرگرم بودم که دانش آموزی سرش را آورد کنار گوشم: "آقا، می خواهیم با شما صحبت کنیم." "بگو." "خصوصیه. درباره یک احساس." دانش آموزان کتاب خواه را تندتر راه انداختم. سرم که قدری خلو
پدرها - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 13:55
دیروز با هفتمی ها درباره ی بلوغ گفت و گومی کردم. می گفتند پرسش های مان را از کی بپرسیم. گفتم از پدرتان. رابطه با پدرتان چه طور است؟ برخی گفتند خراب. برخی گفتند خجالت می کشیم. آخر سر حواله دادم شان به
تاریخ - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 13:55
دو هفته ای اینترنت نداشتم. قد یک سال گذشت. کابل اینترنت ام مانده بود زیر پای خری اسبی چیزی قطع شده بود. طول کشید تا از مشهد خبردادند به تربت از تربت جواب دادند به مشهد و برنامه ریختند و پیگیری کردند و