خَر ِ من
-
تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 14:41
برادر کلاس اولی اش را پشتش سوارکرده و دارد وارد سالن می شود. برادر کلاس اولی از پشت پسرک دادمی زند که: "این خر منه. برید کنار". من از دم سالن کنارمی روم تا کلاس اولی و خرش ردشوند. کلاس اولی ها لای دست و پای چهارمی ها و سومی ها می لولند. می افتند، و برمی خیزند. گریه می کنند، و می خندند. هنوز معلم ها ...
خط ها و کوه های فلسفه
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:45
روی دیوار کنار دست شویی با انگشت یک خط افقی می کشم: "ببین خانم، میلیاردها سال بوده که ما نبودیم". یک فضای خالی نگه می دارم، بعد یک خط افقی دیگر: "میلیاردها سال هم خواهدبود که ما نباشیم". وسط دو خط را مثل قلبِ ضربان دار، کوه می کشم: "این وسط شصت هفتاد سال قراراست باشیم". تازه مقدمه ی فلسفه ام را گفته...
معلم ها و دکترها
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:45
به خاطر دندان همسرم رفتیم دندان پزشکی. نزدیک بود دکتر به جای ترمیم، کل دندان را از ریشه درآورد. اعتراض کردم. منشی گفت: "ما حواس مان هست". گفتم: "اتفاقن حواس تان نیست. دکتر می خواست کل دندان را بکشد. این همه آدم را چرا یک مرتبه بی حسی می زنید. چرا به همه نوبت ساعت یازده را داده اید". هیچی دیگر همسرم ...
اسباب کشی
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:45
برخی از دخترهای مجتمع آپارتمانی مان که پارسال مشتری کتاب خانه ی زنبیلی بودند، امسال بزرگ ترشده اند، و دیگر روی شان نمی شود بیایند کتاب ببرند. خواهر یا برادر کوچک ترشان را می فرستند. معمولن هم رمان می خواهند. من تعدادی رمان همیشه برای این جور افراد دارم. این طور بچه ها قدرت انتخاب ندارند، و باید کتاب...
معلم کتاب خانه
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:45
توی حیاط مدرسه با کمک دانش آموزان روستا فرش های خوابگاه را می شوییم. آستین و پاچه ورمالیده، شلنگ آب و کف و فرچه. یکی از دانش آموزان که ششم است و قراراست امسال بیاید مدرسه ی ما از من می پرسد: "آقا، شما معلم چه درسی هستید"؟ دانش آموز دیگری که یک سال است مدرسه ی ماست، فوری پاسخش را می دهد: "معلم کتاب خ...
می رویم اردو
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:45
همیشه وقتی در برگزاری اردویی اتفاق ناگواری می افتد، مدتی در برگزاری اردو با مشکل مواجه می شویم. اداره مجوزنمی دهد، یا سخت مجوزمی دهد، یا امروز و فردامی کند، طوری که خودمان از خیر اردو بگذریم. انگار یک توده هوای ضد اردو وارد کشور شده است. باید دو سه ماهی بگذرد تا دوباره همه چیز مثل قبل شود. به همین خ...
راه می افتی
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:45
امروز دانش آموزی با مادرش برای ثبت نام آمد. وقتی پسرک خواست برای صحبت کنار من بنشیند، از معاون آموزشی سراغ پرونده اش را گرفتم. معاون آموزشی گفت: "همه چیزش ضعیف است". کنارم که نشست پرسیدم: "شغل پدرت چیست"؟ گفت: "جانباز". کتاب دادم بخواند. روخوانی اش ضعیف بود، درک مطلبش، جدول ضرب و حسابش. مادرش را دعو...
معلم ها و لهجه ها
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:45
کتاب "فرهنگ عامه ی تربت حیدریه" دوباره در مدرسه ی شبانه روزی مان ما کمیاب شد. آخرین نسخه را دادم به آشپز مدرسه. توی یکی از کلاس ها به اتفاق مسئول خرید و سرایدار مدرسه مشغول تمیزکاری برای اول مهر بودند، که رفتم سراغ شان. گفتم کمی استراحت کنید تا برای تان یک شعر بخوانم. تعطیل کردند، و گوش کردند. یک شع...
غزل فراق
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:45
روز ِر مُکتّم مو د ِ دل، شُو از غم تو تُو مُنُم شُو تا به روزُم مُو چِنی، روز ِر چنی مو شُو مُنُم شُو تا خُروُس خُو وِرمُگُم، ای دَم مِیَه ای دم مِیَه اَتیش بگیرَه رِختِخو یک دم اَگِر مو خو مُنُم ده ماه اَگِر که نو بره، تا اُور نَبینُم نو نیَه روز ِ که روی ِ اُور د ِیُم، او روز ماه ر ِ نو مُنُم وِرگ...
دموکراسی
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:45
دموکراسی، با مصالحه و ترس، نه امروز، نه امسال، و نه هیچ وقت دیگر به دست نخواهدآمد. من به اندازه ی دیگران حق دارم که روی ِ پای ِ خود بایستم و زمین زیر ِ پایم را تصاحب کنم. من از شنیدن ِ سخنان ِ مردم که می گویند: بگذارید هر چیز جریان خود را طی کند، خسته و فرسوده شده ام. فردا روز ِ دیگری است. زمانی که ...
دعای ناجور
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:45
توی مجتمع مسکونی مان یک گیم نت را ه افتاده است. دیروز، روز اولش بود. دم غروب که همیشه بچه ها با چرخ و توپ، پیاده و سواره می تاختند، و صدای جیغ و دادشان به هوا بود، دیروز سکوت بود. بچه ها جمع شده بودند توی گیم نت. من و علی هم رفتیم. علی نیم ساعت بازی کرد. من هم نیم ساعت با جوانک صاحب مغازه گفت و گوکر...
آستین
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:28
انجمن نویسندگان تربت حیدریه جلسه ی داستان خوانی برگزارکرد. این طور برنامه ها غنیمت است. روزها باید بگذرد، و آستین ها بالازده شود، و سختی ها هموارشود، تا چنین برنامه هایی برگزارشود. خانوادگی رفتیم. خوش گذشت. داستان شنیدیم. از خیلی نویسندگان تازه کار و کهنه کار شهر. انجمن نویسندگان شهرم یک انجمن حرفه ...
خرس
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:28
نفیسه کوچولو از روی تراس آپارتمان شان مرا می بیند، و فریادمی زند: "آقای ماهر آمد". بعد چند دقیقه کتاب به دست می دود سمت من و زنبیل کتاب. مادرش زیر پارکینگ منتظرش ایستاده. کتابش را می دهد، و توی زنبیل دنبال کتاب تازه می گردد. سخت انتخاب می کند. بعد مدتی که می گردد، می گوید: "یک خرس می خواهم که این جا...
کرم بیچاره
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:28
محمد سه ساله ی مان با سه چرخه اش دور من و زنبیل کتاب و بچه هایی که دارند کتاب انتخاب می کنند، می گردد. بعد می آید و دسته ی سه چرخه اش را توی دسته ی زنبیل کتاب فرومی کند، و زنبیل را همراهش می کشد. بچه ها زنبیل را نگه می دارند، که نرود. محمد از سه چرخه پیاده می شود، و درازمی کشد، و سرش را می گذارد روی...
خدا خر را شناخت
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:28
چاق شده ام. از مدرسه که دورم و کمتر جوش آموزش و پرورش را می زنم، زود چاق می شوم. مرد هسایه هر شب می رود می دود. نی قلیون است. کاملن بی چربی. می خواهم به او بگویم تو که هر شب می دوی، چربی هم نداری، بیا با شکم من بدو. امروز همکارم چیزی گفت که عزمم را در دویدن و ورزش کردن سست کرد. گفت خرگوش با آن همه ت...
درباره ی کشف و پرورش استعدادهای بچه های مردم
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:28
می گویم: "من معاون پرورشی مدرسه ام. این جا هستم تا به پرورش استعدادهای شما کمک کنم. حالا از استعدادهای ات بگو. سرود، نمایش، نقاشی، خط، کاردستی، موسیقی، شعر، داستان...". فکرمی کند. می گوید: "آقا، موسیقی". اولین نفری است که می گوید موسیقی. به خودم می گویم: "بیا، همین را می خواستی. حالا چه طوری می خواه...
قناری
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:28
قصاب اولی که از او گوشت می خریدم، نی می زد. قصابی که حالا از او گوشت می خرم، یک عالم شعر حفظ است. "احمد شاملو" شعری دارد که: "سلاخی زارمی گریست به قناری کوچکی دل باخته بود" این شعر شاملو کلن از چشم من افتاد. این جا سلاخ ها هنرمند و شاعرند. اهل دل اند جملگی. برچسبها: شعر, احمد شاملو
ناخن
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:28
ناخن شصت پایم افتاد. پای راستم. چند وقت پیش ضربه ی بدی خورد. چند روز شدید دردکرد، بعد ناخن لق شد، تا این که امروز گیرکرد به پاچه ی شلوارم و افتاد. افتادن ناخن شصت پا خیلی بداست. پا بی ریخت می شود. ناخن ام را دست گرفتم، و نگاهش کردم. با این که سیاه شده اما هنوز خوش تراش و قشنگ است. چه قدر من با این ن...
خواب نما
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:28
صبح کله ی سحر خانم اپراتور، موجودی حساب حقوقم را نود هزار تومان اضافی می خواند. معلوم نیست نود هزار تومان از کجا آمده. می روم از عابربانک صورت حساب بگیرم. یعنی پول را کی ریخته. نکند دزد صندوق ذخیره ی فرهنگیان را گرفته اند، و پول را از حلقش کشیده اند بیرون. گیریم این طور باشد، من که عضو صندوق نیستم. ...
مکتب خانه
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 19:56
من برای خریدی که برای مدرسه انجام می دهم هنوز فاکتور می گیرم. برای پولی که به تاکسی می دهم تا دانش آموزان را به اداره ببرم، برخی خرج های اردو، روزنامه ای که برای کتاب خانه می خرم. برای این ها فاکتور می گیرم. برخی همکاران هستند که مدت هاست فاکتور نمی گیرند. چون مطمئن اند پولش به جیب شان برنمی گردد. م