خرید بک لینک

من برای خریدی که برای مدرسه انجام می دهم هنوز فاکتور می گیرم. برای پولی که به تاکسی می دهم تا دانش آموزان را به اداره ببرم، برخی خرج های اردو، روزنامه ای که برای کتاب خانه می خرم. برای این ها فاکتور می گیرم. برخی همکاران هستند که مدت هاست فاکتور نمی گیرند. چون مطمئن اند پولش به جیب شان برنمی گردد. من اما فاکتور می گیرم. فاکتور می گیرم و هر تابستان طی مراسم باشکوهی این فاکتورها را نابودمی کنم. مدت هاست صدقات و نذورات و خیرات بسیاری از ما معلم ها صرف مدرسه می شود. ما از جیب خودمان خیلی می گذاریم، و آرزوداشتیم کاش با همین از جیب گذاشتن ها مدرسه اداره می شد، تا مجبور نباشیم دست پیش اولیا درازکنیم. دست پیش اولیا درازکردن چوب دو سر طلاست. یا برآوردن نمی شود که حیثیت خودمان خدشه دارمی شود، یا برآورده می شود که در پی اش توقع به همراه می آورد. باید با ترس و لرز نمرات آخر سال دانش آموزی که پدرش به مدرسه کمک کرده را نگاه کنی. نباید اسم پسر یارو را از لیست اردو بیندازی. کاش مدرسه ها با جیب خودمان اداره می شد. البته هستند کسانی که مثل وقتی توی مسجد پلاستیک کمک را پیش می آورند، پول را توی مشت می برند توی پلاستیک تا کسی نفهمد چه قدر کمک کرده اند. این طور افراد هم توی روستاهای محرومی که من خدمت می کنم پیدامی شوند، که با همه ی نداری، بخشنده اند و فهمیده، اما آدم از روی آن ها خجالت می کشد. کاش از جیب خودمان اداره می شد. چند سال پیش در یک جلسه ی انجمن اولیا، یکی از والدین دادش درآمد که: "پول کاغذ و فتوکپی و گچ و آب و برق را از مردم می گیرید، یک هو حقوق معلم ها را هم از مردم بگیرید، دیگر". فکرش را بکنید بشویم مثل مکتب خانه های قدیم. ما بچه های مردم را درس بدهیم و ادب کنیم، مردم هم خرج زندگی مان را بدهند. حتمن هم لازم نیست پول بدهند. ماست و کره و گوشت و گندم و حبوبات هم قبول است. مدرسه هم لازم نیست. کاری که از مدرسه های فرسوده و بی امکانات امروز توقع داریم از یک اتاقک سه در چهار هم برمی آید.


برچسبها: مدرسه

برچسب: مکتب,خانه, نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت: 19:56

صفحه بندی