برادر کلاس اولی اش را پشتش سوارکرده و دارد وارد سالن می شود. برادر کلاس اولی از پشت پسرک دادمی زند که: "این خر منه. برید کنار". من از دم سالن کنارمی روم تا کلاس اولی و خرش ردشوند. کلاس اولی ها لای دست و پای چهارمی ها و سومی ها می لولند. می افتند، و برمی خیزند. گریه می کنند، و می خندند. هنوز معلم ها کامل نیستند. مدرسه حسابی شلوغ است. سگ صاحبش را گم می کند. من می دوم این طرف دعوا از سر وامی کنم، آن یکی را به نشانه ی تنبیه می گویم دور حیاط بدود، می روم سر کلاس چهارمی ها که پرده ها را انداخته اند، و کلاس را تاریک کرده اند، و برای شان "گنجشک لالا سنجاب لالا" می خوانم. یک هو از خواب می پرانم شان و گیرمی دهم به موهای برخی که هنوز بلنداست. می گویند: "آقا، صبح ها که مدرسه ایم، عصر هم دسته است، و آرایشگاه روستا تعطیل". یکی شان می گوید: "نمی زنیم تا مدیر سرمان را با قیچی چهار خطه کند". آهسته ادامه می دهد: "برای خنده اش". از بقالی بغل مدرسه چند تا کارتن خالی می گیرم، می گذارم گوشه ی کلاس ها تا بچه ها اضافی نان شان را بیندازند. تا برای کلاس اولی ها کارتن را می گذارم، و توضیح می دهم یک هو چند نفرشان پلاستیک ساندویچ شان را از کیف شان درمی آورند، و می دوند سمت کارتن. خانم معلم شان جلوی شان را می گیرد. باید برای شان بیشتر توضیح بدهم. وقت ندارم. یک نفر توی سالن گریه می کند.
برچسب:
نویسنده: بهنام نعمتی