انجمن نویسندگان تربت حیدریه جلسه ی داستان خوانی برگزارکرد. این طور برنامه ها غنیمت است. روزها باید بگذرد، و آستین ها بالازده شود، و سختی ها هموارشود، تا چنین برنامه هایی برگزارشود. خانوادگی رفتیم. خوش گذشت. داستان شنیدیم. از خیلی نویسندگان تازه کار و کهنه کار شهر. انجمن نویسندگان شهرم یک انجمن حرفه ای است. هر کس در این شهر به داستان نویسی علاقمنداست می تواند روی انجمن نویسندگان حساب کند.
پول قبض گاز مدرسه جورشد. بخش مهمی از پول جورشد. آن قدر که دیگر تا مدت ها نگران قطع گازمان نباشیم. این که چه طوری جورشد، خودش حکایتی است. من همیشه درد دل هایم را به این قصد می نویسم که شاید برسد به گوش مدیری، نماینده ی مجلسی یا کسی که قدرت دارد، و می تواند ریشه ای مشکل را حل کند. اما همیشه این آدم های عادی هستند که دل شان می لرزد، و نگران می شوند، و آستین بالامی زنند. من شرمنده ی آن هایم. شرمنده ی آن ها که با درد دل هایم دل های مهربان شان را می لرزانم. پول گاز را همین آدم های خوب جورکردند. برای واریز پول که وارد اداره ی گاز شدم، محمد سه ساله ی مان هم همراهم بود. روی صندلی نشستیم تا به کارمان برسند. اداره ی گاز خنک بود. در و دیوارش شیک و مرتب بود. سفید و روشن مثل یک درمانگاه یا بیمارستان. محمد فوری گفت: "بابا، این جا چُک ام را نمی برند"؟! با همکارم زدیم زیر خنده. گفتم: "نه پسرم. به چُک ات کاری ندارند. نه به چک ات و نه دیگر به لوله ی گاز مدرسه".
برچسب: آستین,
نویسنده: بهنام نعمتی