توی حیاط مدرسه با کمک دانش آموزان روستا فرش های خوابگاه را می شوییم. آستین و پاچه ورمالیده، شلنگ آب و کف و فرچه. یکی از دانش آموزان که ششم است و قراراست امسال بیاید مدرسه ی ما از من می پرسد: "آقا، شما معلم چه درسی هستید"؟ دانش آموز دیگری که یک سال است مدرسه ی ماست، فوری پاسخش را می دهد: "معلم کتاب خانه". دیشب هم یک نفر زنگ زد، و پرسید: "شما توی کتاب خانه کارمی کنید"؟ گفتم: "نه". گفت: "یعنی توی کتاب خانه کار نمی کنید"؟ باز هم گفتم: "نه". گفتم: "معلمم". این طور پیش برود کتابداران می توانند بروند علیه من اعلام جرم کنند که این کتابدار نیست، ولی کتاب خانه داراست. معلم ها هم می توانند بگویند این، معلم است، ولی کتابداری می کند. مثل بقالی که کنار خواروبار، میوه هم بریزد، بعد از میوه اش استقبال شود، و بفهمد که استعداد میوه فروشی اش بیشتراست، یا میوه فروشی این جا بیشتر نیازاست، یا میوه اصلن مفیدتراست. بعد برود توی کار میوه درمانی و توزیع میوه ی تعاونی و توزیع میوه ی رایگان برای بی میوه ها. با این فکر که الویت اول این جا میوه است. کتاب الان برای من این طوراست. در رسیدن به کتاب عمدی نداشتم. دست خودم نبود. یک هو دیدم نیازهای مختلف بچه ها را با کتاب می توان پاسخ داد. مربی تاتر و موسیقی نمی توانیم برای شان بیاوریم، فلان شاعر و نویسنده را نمی توانیم بیاوریم سر کلاس شان، سینما نمی توانیم ببرم شان، اما درباره ی همه ی این موضوعات کتاب که می توانیم در اختیارشان بگذاریم. شاید اگر یک شهر پیشرفته یا یک مدرسه ی پرامکانات بود، کتاب این قدر مهم نمی شد، اما حالا کتاب مهم شده است، چون دارد جای خالی چیزهای دیگر را پرمی کند. پس دیگر فقط کتاب نیست.