دموکراسی، با مصالحه و ترس،
نه امروز، نه امسال،
و نه هیچ وقت دیگر
به دست نخواهدآمد.
من به اندازه ی دیگران
حق دارم
که روی ِ پای ِ خود بایستم
و زمین زیر ِ پایم را تصاحب کنم.
من از شنیدن ِ سخنان ِ مردم که می گویند:
بگذارید هر چیز جریان خود را طی کند،
خسته و فرسوده شده ام.
فردا روز ِ دیگری است.
زمانی که دیده از جهان فروبسته ام،
دیگر چه نیازی به آزادی خواهم داشت؟
من نمی توانم به امید لقمه نانی که فردا به دستم می رسد
به زندگی ادامه دهم.
آزادی بذر ِ پُر توانی است
که در نیازی شکوهمند
افشانده شده است.
من هم در این سرزمین زندگی می کنم
و مانند شما
به آزادی نیازمندم.
شعری بود از لنگستون هیوز( 1902- 1967)، به نقل از کتاب "سیاهپوست بودن؛ برگزیده ی شعر سیاهپوستان آمریکا/ پُل لور ِنس دانبِر، جیمز ولدون جانسون، کلود مَک کِی، جورجیا داگلاس جانسون، کلاریسا اسکات دلانی و...؛ ترجمه ی حسن فیاد- تهران: نشر ثالث، 1392، صفحه ی 137". یک کتاب معرکه با شعرهایی خوب و ترجمه ای عالی.
برچسب: دموکراسی,
نویسنده: بهنام نعمتی