نفیسه کوچولو از روی تراس آپارتمان شان مرا می بیند، و فریادمی زند: "آقای ماهر آمد". بعد چند دقیقه کتاب به دست می دود سمت من و زنبیل کتاب. مادرش زیر پارکینگ منتظرش ایستاده. کتابش را می دهد، و توی زنبیل دنبال کتاب تازه می گردد. سخت انتخاب می کند. بعد مدتی که می گردد، می گوید: "یک خرس می خواهم که این جا بگردد". می گویم: "خرس"؟ می گوید: "واقعی نه، کتابی". من هم می گردم. خرس پیدانمی کنیم. یسنا می گوید: "شاهرخ". شاهرخ کتاب به دست می آید. می گویم: "وایستا، ببینیم شاهرخ خرس ندارد". شاهرخ کتاب های اش را پس می دهد: یک موش، یک پلنگ. نفیسه راضی نمی شود. مادرش از زیر پارکینگ صدایش می زند: "بیا دیگه". می گوید: "صبرکن". باز هم می گردد، و بالاخره به "مملی" راضی می شود.
برچسب:
نویسنده: بهنام نعمتی