به خاطر دندان همسرم رفتیم دندان پزشکی. نزدیک بود دکتر به جای ترمیم، کل دندان را از ریشه درآورد. اعتراض کردم. منشی گفت: "ما حواس مان هست". گفتم: "اتفاقن حواس تان نیست. دکتر می خواست کل دندان را بکشد. این همه آدم را چرا یک مرتبه بی حسی می زنید. چرا به همه نوبت ساعت یازده را داده اید". هیچی دیگر همسرم یک بی حسی الکی دریافت کرد. به دکتر اعتراض کردیم. گفتیم: "با جان مان بازی کردی". ناراحت شد. قبول هم نکرد. عذرنخواست. با احترام به همه ی دکترهایی که بیمار را به چشم شیئ نگاه نمی کنند، و برای او حق توضیح و شراکت در درمان قائلند، دکترهای بی توجه را باید ادب کرد؛ چه با نصیحت، چه با اعتراض، چه با شکایت، و یا هر راه عقلانی دیگر. یک سر اصلی این داستان اتفاقن در دست ما معلم هاست. خیلی از دکترها، دانش آموزان درس خوان و سربه زیر امروز مای اند. دانش آموزانی که نمونه اند، و شاگرد اول و همه جا حلواحلوای شان می کنیم. این دانش آموزان را باید امروز تربیت کنیم. جلوی شان بایستیم، و یادشان بدهیم که زندگی به جز تست زدن، و نمره ی بیست و رقابت درسی، و شاگرد ممتازی، چیزهای دیگری هم دارد. زندگی گفت و گو و مدارا و صبر و انتقادپذیری و قبول اشتباه و تلاش برای جبران و چیزهای دیگر هم هست. تربیت شان نکنیم، فرداروز روی تخت بیمارستانی یا گوشه ی مطبی به حساب مان خواهندرسید.