بوی کتاب
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 19:56
ساعت هفت بعدازظهرها می روم زنبیل کتاب را از صندوق عقب ماشین می گذارم لبه ی پارکینگ تا بچه ها کتاب بردارند. پارکینگ آپارتمان ما از بقیه ی آپارتمان های مجتمع بلندتراست، و توی دیداست. کافی است زنبیل را بگذارم لبه ی پارکینگ تا قرمز بزند، و بچه ها جمع شوند. دیروز کار پیش آمد، جورنشد هفت بروم پایین. ساعت
امامی
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 19:56
یسنا می گوید: "دیگر از کتاب خانه ی شما کتاب نمی گیرم". می پرسم: "چرا"؟ می گوید: "مامانم بچه ی کوچک دارد. می گوید نمی رسم برایت کتاب بخوانم". می گویم: پدرت یا دوستی رفیقی چیزی". به نتیجه نمی رسیم. "کتاب پرعکس هم بد نیست". می گوید: "همین کتاب هایی که برداشته ام، عکس زیاد دارد". منظور من کتابی است که ب
قمارباز
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 19:56
"قمارباز" داستایوفسکی را خواندم. ترجمه ی جلال آل احمد، نشر "کتاب پارس". قیمت پشت جلد کتاب چهارده هزار تومان است، اما قد هزار تومان هم به کتاب چسب نزده اند. تا کتاب را تمام کردم تکه تکه شد. دو سه هزار تومان از قیمت هر نسخه از کتاب را هم باس می دادند برای ویراستاری کتاب. کتاب پراست از انواع و اقسام اش
فلسفه ی ملال
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 19:56
"جهان کتاب" برای ما به دور از کتاب ها یک غنیمت است. مجله ای با جلد و قطعی دوست داشتنی. کاغذهای سیاه و سفید و خوش بو و مطالبی تحسین برانگیز. "عروسک سخنگو" چندی پیش تعدادی از این مجله را برایم فرستاد. دو سه تایش را گذاشتم توی زنبیل کتاب. زنبیل را که لبه ی پارکینگ می گذاشتم، تا بچه ها جمع شوند، و کتاب
زعفران زیر تخت
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 19:56
چند سال پیش که قیمت زعفران ارزان بود، زعفران های برداشتی مان را مثقال مثقال کردم، و بردم دانشگاه. آن موقع سربازبودم و امریه در کتاب خانه ی دانشگاه یکی از شهرهای نزدیک تهران. زعفران ها را گذاشتم زیر تخت خواب اتاقم. هر کس زعفران می خواست یکی از زیر تخت درمی آوردم، و می دادم دستش و پولش را می گرفتم. ار
جنس خوب
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 19:56
اول صبح رفتم بازار. گفتم خرید را با کتاب شروع کنم. پیش از واریز قسط و دیگر خریدها. کتاب فروشی بسته بود. قسط دادم. باز هم کتاب فروشی بسته بود. بادام و نبات خریدم. باز هم کتاب فروشی بسته بود. مرغ خریدم. کتاب فروشی بازنشد. دیگر لازم هم نبود بازشود.علی کلاس اولی مان کتاب شناس شده. از بس پیش رویش کتاب تق
تعلیم و تربیت
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 19:56
از شرکت گاز آمده اند گاز مدرسه را قطع کنند. ما توالت های مدرسه را داریم تعمیرمی کنیم. موکت های فرسوده ی کف خوابگاه را هم جمع کرده ایم، دورانداخته ایم. حالا با جیب خالی توی دفتر نقشه می کشیم که کجایش را چه کارکنیم کجایش را فلان. فلانی می خواهد موکت بخرد، فلانی کاشی و سرامیک. یک نفر پیشنهادمی دهد کمپی
هلیکوپترسواری
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 19:56
محمدجواد و ده دوازده نفر از بچه های مجتمع دور هم نشسته اند کنار باغچه ی مجتمع. همه ساکت اند، و محمدجواد دارد برای شان داستان تعریف می کند. پنجره بازاست، و صدای جرس محمدجواد تا خانه می آید. دارد آخرین کتابی را که از کتاب خانه ی زنبیلی خوانده تعریف می کند. "مترسک مزرعه ی آتشین". خوب تعریف می کند. می ر
مثل گچ
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 19:56
دم غروب رفتم پایین. زنبیل کتاب را گذاشتم لب پارکینگ. محمدمان هم کنارم نشسته بود. یک کتاب بازکردم. یک هو چند تا ماشین آمدند سمت ساختمان ما. چند تا بیشتر شد. کتاب را بستم. سرنشینان ماشین ها پیاده شدند سمت پارکینگ ما. یک وانت پر از جهاز هم رسید. دامادی پیاده شد و عروسی. من و محمد و زنبیل رفتیم گوشه، پا
اهل اندیشه
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 14:04
سال تحصیلی دارد تمام می شود. امسال سال خسته کننده ای بود. معلمی کار پرزحمتی است. پرزحمت و پردردسر. کاش معلم نبودم. کاش بقال بودم. سرم گرم خرید و فروش بود. دل بستگی به جنسی که معامله می کردم نداشتم. نخود و لوبیا و بیسکویت که روح ندارد. می خری و می فروشی. دانش آموز فرق می کند. مجبوری به خاطر تربیت دان
شورای شهر تربت حیدریه
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 14:04
نمایندگان مان را در شورای شهر تربت حیدریه باید زیر نظر داشته باشیم. چون لیست و کار گروهی محکمی در کار نبوده باید مراقب شان باشیم. مراقب باشیم به اختلاف نکشند، تک روی نکنند، گروه شوند. کارشناسی و سنجیده کارکنند. یک وقت صبح بیدار نشویم ببینیم یک میدان تاریخی دیگر مثل باغسلطانی را درخت برکرده اند، و ن
آقا، این جا زندان است؟
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 14:04
این، یک نوشته ی قدیمی است، و در شماره ی 28 آذرماه دوهفته نامه ی شهرنامه چاپ شده است. شهرنامه یک نشریه ی متفاوت است با یک مدیر مسئول متفاوت. "مهدی جابری" مدیر مسئول شهرنامه آدم شریف و روشن اندیشی است. من یک بار به دفتر نشریه ی شان رفتم، و با او و همکاران خوبش آشناشدم. من به نشریه ی شهرنامه و کارهای خ
فقط
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 14:04
زندگی با همه ی قروفرش به یک بار زیستن اش می ارزد. می ارزد یک بار هست شوی، و با هست ها همنشین شوی. کتاب بخوانی، بخوری، تفریح کنی، موسقی گوش کنی، بچه دارشوی. فقط یک عیبی که دارد این است که کم کم به هستی عادت می کنی، و دیگر دوست نداری نیست شوی. دوست نداری از بین بروی. می خواهی باشی، و ادامه ی زندگی را ...
ریاضی
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 14:04
به دانش آموزان می گویم کتاب ها و دفترهای درسی تان که امتحان می دهید، و دیگر لازم ندارید، بیاورید بگذارید توی کلاس روبه روی کتاب خانه تا من به بازیافتی بفروشم، و با پولش برای کتاب خانه کتاب بخرم. یکی شان کتاب ریاضی را می چسباند به خودش و می گوید: "آقا، ما نمی دهیم". می گویم: "چرا"؟ "آقا، می خواهیم آت...
نوستالوژی
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 14:04
ماه رمضان، کتاب خانه ی زنبیلی مان بیشتر توی چشم است. نیست دم افطار بیشترِ ساکنان مجتمع آپارتمانی مان خانه اند، بچه ها جمع ترند. توی محوطه ی مجتمع دوچرخه سواری می کنند، فوتبال می زنند، دزدوپلیس بازی می کنند و... . یکی دو ساعت به افطار من زنبیل کتاب ها را از صندوق عقب ماشین می گذارم وسط پارکینگ. بچه ه
استفاده از دوربین مداربسته در فضاهای آموزشی
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 14:04
با علی و محمد رفتیم کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. داشتند کانون را دوربین مداربسته می زدند. من فکرکردم دارند برای تابستان آماده می شوند، اما گفتند که از مرکز آمده اند دوربین مداربسته نصب کنند، تا فعالیت ها را زیر نظر داشته باشند. من هر وقت دوربین مداربسته ای می بینم یا به این فکرمی کنم که جلویش
هی پرنده
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 14:04
من؟ ملک بودم و فردوس برین جایم...1- برتراند راسل می گوید روشنفکر کسی است که در چیزهایی که به او مربوط نمی شود دخالت می کند. 2- من اما فکر می کنم در زندگی چیزی نیست که در آن نباید دخالت کرد. 3- من روشنفکر نیستم اما سعی می کنم در همه چیز دخالت کنم و آنقدر فکر کنم و بیاموزم تا بهتر از اینی شوم که هستم....
دعوا و کتاب خانه
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 14:04
امروز، یک ساعت به افطار رفتم توی پارکینک مجتمع مسکونی مان به بچه ها کتاب بدهم. نمی دانم چرا بیشتر بچه ها قاطی بودند. انگار آن ها هم مثل بزرگ ترهای شان روزه بودند، و قندشان پایین. اول که یک نفر شن های کنار باغچه را بادمی کشید، و در برابر اعتراض همسایه حاضرنشد کارش را تعطیل کند، و گفت: "من کار خودم را
چارلز و ریچارد
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 14:04
از مدرسه یک ضرب رفتم کتاب فروشی. دلم کتاب می خواست. کتاب تازه. کتابی که حالم را عوض کند. کتابی که توی کیفم بگذارم و این ورآن ور ببرم. توی کتاب ها پال پال کردم. کتاب فروش داشت مغازه اش را واگذارمی کرد. به قفسه های رسمی نزدیک نشدم. می دانستم چیزی برای من ندارد. آخرین لحظات که می خواستم دست خالی و با د
آش
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 0:06
شش نفر از مادرهای دانش آموزان بعد از جلسه ی انجمن اولیا آمدند توی کتاب خانه دنبال کتاب. توی جلسه یکی از مادرها گفت: "کتاب های کتاب خانه را هم پسرم می خواند، هم خودم". مادرها آمدند و جلوی چشم فرزندان شان کتاب شان را انتخاب کردند. می گفتند: "چند روز دست مان باشد"؟ می گفتم: "هر چه قدر مطالعه اش طول بکش...