خرید بک لینک

ساعت هفت بعدازظهرها می روم زنبیل کتاب را از صندوق عقب ماشین می گذارم لبه ی پارکینگ تا بچه ها کتاب بردارند. پارکینگ آپارتمان ما از بقیه ی آپارتمان های مجتمع بلندتراست، و توی دیداست. کافی است زنبیل را بگذارم لبه ی پارکینگ تا قرمز بزند، و بچه ها جمع شوند. دیروز کار پیش آمد، جورنشد هفت بروم پایین. ساعت هشت شد. بروم نروم می کردم که زنگ در صداکرد. برادرزاده ام محمدحسن با پدرش آمده بود برای کتاب. رفتم پایین. رسید کتاب و امانت دادن کتاب تازه ی محمدحسن را روی صندوق عقب انجام دادم، و خواستم صندوق عقب را ببندم که دیدم دورم شلوغ شد. بچه ها یکی یکی سررسیدند. پیاده، سوار دوچرخه، باکتاب، بی کتاب. هیچی دیگر توی گرگ و میش غروب زنبیل را گذاشتم لبه ی پارکینگ و نشستم به کتاب گرفتن و کتاب امانت دادن. نتیجه گرفتم که این تنها رنگ قرمز زنبیل نیست که بچه ها را خبرمی کند. کتاب ها بوهایی دارند که وقتی صندوق ماشین را بازمی کنم می پیچد توی مجتمع.


برچسبها: کتاب خانه ی زنبیلی

برچسب: کتاب, نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت: 19:56

صفحه بندی