اعتراض - تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 13:52
برای اعتراض به سی و پنج نفره بودن کلاس پسرم می روم اداره. می گوید: "سی و نه نفره هم داریم". می گویم: "معلم می خواهد بچه داری کند یا سواد یادبدهد". می گوید: "چهل و دو نفره هم داریم". می گویم: "بچه ها بی سواد بارمی آیند". می گوید: "سیستم سناد قبول نمی کند". یارو استدلال حالیش نمی شود. می گویم: "همه ی ...
آن مدرسه ی خوب - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 13:18
از یکی از مدرسه های خوب منطقه دنبالم هستند. خوب به جهت این که هم شبانه روزی است و امکانات خوبی دارد، و هم دبیرهایش را به صورت جذبی می پذیرد. پس دستش باز است تا بی توجه به امتیازبندی معلمان، معلم های خوب را جذب کند. این مدرسه علاوه بر همه ی این ها مدیر و معاونان خوبی هم دارد. همه چیز تمام است. امروز ...
هر دو روی ما - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 13:18
دیشب محمد دو ساله ی مان چنگ انداخت و صورت و سینه ی علی شش ساله ی مان را خونین و مالین کرد. امروز صبح که بیدارشد، سر صبحانه با دیدن زخم های علی رفت و بوسش کرد، و با همان بی زبانی اش عذرخواهی کرد. با دیدن این صحنه یاد قاضی مرتضوی افتادم، و عذرخواهی اش پس از هفت سال. توی مدرسه که بچه ها دعوامی کنند، سع...
سال تازه - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 16:37
می روم از اداره ی پست خیابان رازی بسته ای که پست، خانه آورده و نبوده ام را تحویل بگیرم. می بینم دو تا کارتن است. روی کارتن ها را می خوانم: داوود ابراهیمی، مهدی آشوری. وای، خدای من. می روم به پانزده سال پیش. دانشگاه قم، خوابگاه 2، اتاق 37. من و مهدی و داوود و مسعود. پس مسعود کو؟ "آقا، لطفا این جا را ...
آسفالت و خربزه و ماست و پنیر و کتاب - تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 4:01
مدیر مجتمع می گوید: "کار، درست کردی برای مان آقای ماهر، تا برای علی اصغر کتاب نخوانم نمی خوابد". مغازه دار مجتمع بی مقدمه شروع می کند به دعاکردن: "خیر ببینی آقای ماهر، خدا امواتت را بیامرزد". دارم زباله ها را توی صندوق جلوی مجتمع خالی می کنم که مرد غریبه ای سرش را از ماشین درمی آورد، و شروع می کند ب...
فرصت به مرده - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 5:55
یک زنبیل تازه خریدم. زنبیلم را کتاب ها اشغال کرده اند و پس نمی دهند. مجبور شدم برای خرید یک زنبیل دیگر بخرم. همان رنگ و همان شکل. برگشتنی زنبیل تازه عقب ماشین کنار زنبیل پر کتاب نشسته بود. دیدم هی به زنبیل هم شکل اش نگاه می کند. زنبیل پرکتاب دم گوشش چیزهایی می گفت. مورچه ها بغل دست زنبیل کتاب توی پا...
از دست دادن آخر فیلم سینمایی - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 5:55
سه چهار نفر زیر ساختمان ما دارند جروبحث می کنند. شاخ و شانه می کشند برای دعوا. یک دعوای جانانه. آن که از همه داغ تر است می گوید: "امشب می خواهم تکلیف همه ی تان را روشن کنم". ما خانوادگی روی تراس لامپ را خاموش کرده ایم، و مثل فیلم سینمایی جذاب هی قدمی کشیم پایین را تماشامی کنیم. بزن بهادرشان که می خو...
دانه و هندوانه - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 5:55
اسدالله اسحاقی نوشته ی قبلی( ورق ورق) را ارسال کرده برای مصطفی رحماندوست. رحماندوست هم برای مان نوشته: "کارتان خیر است و خدا پسندانه. من هم به سهم خودم شریک کار خوبتان می شوم. یک بسته 110 جلدی کتابهای 1000تومانی هم سهم من". به بچه های مجتمع وعده داده بودم نویسنده ی یکی از کتاب های کتاب خانه ی زنبیلی...
استقلال - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 5:55
قیمت یکی از کتاب های زنبیل کتاب مان سی و چهار هزار تومان است. از این جور کتاب های خوب اما گران باز هم داریم. اگر لازم باشد برای کتاب خوب بیشتر از این هم خرج می کنیم. اسمش سجاد است. از فامیلش که می پرسم، می گوید: "سید سجاد". خواهرش هم ساجده است، او هم با فامیلش می شود ساجده سادات. آمده اند کتاب بگیرن...
خون و خون ریزی - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 5:55
یکی از بچه ها می گوید: "اگر آقای اسحاقی نیاید"؟ می گویم: "می آید". می گوید: "اگر نیاید"؟ می گویم: "می آید، هماهنگ کرده ام". می گوید: "خب اگر نیاید"؟ می گویم: "می نشینیم دور هم حرف می زنیم، شعرمی خوانیم". می گوید: "می زنیمش". دوستش می گوید: "خنگه، اگر نیایدچطوری می خواهی بزینش"؟ می گوید: "آدرسش را پی...
ببیی - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 5:55
مجبورم در یک سخنرانی شرکت کنم. فکرمی کنم ببی ام. می نشینم و گوش می کنم. پشم هایم به سخنان سخنران واکنش نشان می دهد. فرهایش بازمی شود، سیخ می شود، پشم تو پشم می شود، فرومی ریزد، گره می خورد. سخنران بی توجه به واکنش پشم های من راه خودش را می رود. یعنی اگر کمی دقت کند از روی واکنش پشم های من نمی تواند ...