خرید بک لینک
علایق و استعدادهای دانش آموزان هنرستان فرق می کند. امروز که سر کلاس دوازدهمِ برقِ صنعت، سرِ صحبت را با آن ها باز کردم فهمیدم. از آن ها خواستم کار مورد علاقه ی شان را بگویند. اولین نفر گفت: "خوانندگی" و یک دهن شعر محلی خواند. نفر دوم گفت: "کَفتر بازی" و از عشق و علاقه اش به کبوترها گفت. من هم از لذت ام هنگام دیدن چرخیدن دسته ای کبوتر دور سرِ شهر گفتم. نفر بعدی گفت: "گوسفند". گفتم: "بیشتر توضیح بده". گفت: "بزرگ کردن و کُشتن گوسفند". با ناراحتی پرسیدم: "کشتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 22:31

روزنامه ی "اعتماد" در مصاحبه ای از من خواست به پرسش های زیر پاسخ بدهم. مصاحبه امروز چاپ شده. متن کامل مصاحبه را در لینک پایانی بخوانید. پرسش و پاسخ مرا هم در ادامه.1. در بريتانيا و آمريكا و بسياري از كشورهاي غربي مي‌گويند اولويت با اين است كه مدارس تا حد امكان برقرار بمانند. از جمله دلايلي كه عنوان مي‌شود اين است كه به‌خصوص در ميان اقشار ضعيف‌تر، بچه‌ها در مدرسه اين امكان را دارند كه وعده غذايي دريافت كنند و نظارت معلمان و مشاوران مدرسه را داشته باشند و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 22:31

یک کفشدوزک توی گلدان دیفن باخیای دم در آپارتمان مان زندگی می کند. لابه لای ساقه ی گل. یک جایی که من و همسرم می دانیم. پسرها نمی دانند. بدانند توقع دارند کفشدوزک بیاید با آن ها بازی کند. کفشدوزک از توی سبزی هایی که یک بار خریده بودیم درآمد. من گذاشتم اش توی گلدان. گذاشتم که برود پی زندگی اش. نرفت و الان یک ماه است پیش ما مانده. هر وقت از خانه بیرون می روم یا تو می آیم خودم را کج و کوله می کنم تا کفشدوزک قرمز با خال های سیاه را لای شاخ و برگ ها ببینم. همساادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 22:31

دنیای پس از کرونا دنیای بدی است. همه یا بیشتر آدم های راحت و جسور و بی خیال را از دست می دهیم. آدم های سهل انگار اما شوخ و شنگ و دوست داشتنی را. آن چه می ماند آدم های تمیز و عاقبت اندیش و محافظه کارند. آدم هایی که میوه نشسته نمی خورند، خاک بازی نمی کنند، سگ و گربه بغل نمی کنند. این جور آدم ها در کارهای دیگر هم لابد محافظه کار و مصلحت اندیش می شوند. زیستن با یک نوع آدم خیلی کسل کننده و خنک می شود. برویم کرونا بگیریم بمیریم آن روز را نبینیم."آزاده وزیری"، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 22:31

رفتیم اردو. اردو برای ما معلم ها مثل برخی جاهای دیگر نیست که لباس اتوکشیده بپوشیم، و با ماشین اداری و راننده برویم یک شهر دیگر و یک بسته تحویل دهیم یا یک جلسه شرکت کنیم، و اقامت و پذیرایی و برگشت همراه با دریافت حق ماموریت. ما از این سوسول بازی ها نداریم. ما یک آیین نامه داریم با انواع محدودیت و تهدید درباره ی اردو. آیین نامه ای که بیشتر برای اردو نبردن است. برای ترساندن و پرهیز از اردو. و گرنه اگر اردو خوب است و اثر آموزشی و تربیتی دارد که باید حمایت و کمک کرد. پس اولین دیوانه گی را زمانی مرتکب می شویم که تحت تاثیر اصرار دانش آموزان و برای دلِ آن ها و آموزش و تربیت شان به اردو یا بازدید تن می دهیم. لباس اتوکشیده نداریم. اردو مسئولیت است و استرس و اضطراب و برنامه و تلاش. ماشین و راننده نداریم و باید بگردیم خوبش را خودمان انتخاب کنیم و پولش را از این ور آن ور جور کنیم. کسی پولی برای اردو در آموزش و پرورش کنار نگذاشته. پول اردو را خانواده ها می دهند. خانواده هایی که بقیه ی خرج مدرسه را هم می دهند. وقتی سرپرست یا مربی اردو می شویم، و مسئولیت می پذیریم و با برنامه و استرس می رویم و خسته برمی گردیم حق ماموریتی دریافت نمی کنیم. یک پاکت یا جلسه ی ولو خیلی مهم اهمیتش بیشتر است یا 140 دانش آموز را اردو بردن. صد و چهل جسم و جانِ عزیز و شریف را به سلامت و با عزت و کرامت و کار آموزشی و تربیتی بردن و برگرداندن. بابت اردوی دیروز هنوز خسته ام. خسته و بی رمق. با بچه ها بازی کردیم، و کتاب خواندیم و آموختیم و خوش گذراندیم. دیشب پاشنه ی پایم تا صبح درد می کرد از بس از این طرف به آن طرف می رفتم، و مراقب بودم. معلم های بچه ها هم پابه پای من می دویدند. همه خسته شدیم به خاطر بچه ها. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 19:02

رفتم از نانوایی نان بخرم. نفر جلوی من ده تا نان خرید و پلاستیک خواست. نانوا گفت: "نداریم. پلاستیک ها تمام شده' href='/last-search/?q=شده'>شده". مرد، نان ها را روی دست برد. من به نانوا گفتم: "از من می شنوی دیگر پلاستیک نخر". گفت: "آره والله. دیگر نمی صرفد". گفتم: "بگو پلاستیک نداریم تا مردم یا پارچه بیاورند یا روی دست ببرند. پلاستیک، دشمن محیط زیست است".خواب های وحشتناکی دیدم. آن قدر که تا صبح پَکَر بودم. در یکی دست هایم را نشسته بودم. در یکی توی حیاط مدرسه بودم؛ بی ماسک. به صورتم دست کشیدم. چاله چوله های صورتم را که لمس کردم وحشت کردم. دویدم سمت ماشین و از داشبورد ماسک برداشتم ولی لَک بود. دنبال ماسک دیگری گشتم. خواب های وحشتناکی بود.محمد کلاس اولی مان می گوید: "چهره ی معلم ام یادم رفته. چه طوری بود"؟ یک دایرة المعارفِ مصورِ "بدن انسان" در خانه داریم به اضافه ی یک دایرة المعارف "خردسال". استفاده از این دو کتاب در دوران کرونا در خانه ی ما زیاد شده. پسرها زیاد به این دو کتاب سر می زنند. عکس های اش را می بینند، درباره ی عکس ها از ما توضیح می خواهند، مطالبِ کتاب های درسی را توی آن جست و جو می کنند. دایرة المعارف ها پرکاربرد شده اند. بخشی از بار آموزش را در جای خالی مدرسه به دوش گرفته اند. رنگ و لعابِ دایرة المعارف ها فرهادِ چهار ساله ی مان را هم گرفته. فرهاد در عکس های بدن انسان غرق می شود. او حالا جای مثانه و کلیه و معده را می داند. خدمتِ سربازی، کتابدارِ یک کتاب خانه ی دانشگاهی بودم. خلوتی پیدا می کردم با کتاب های مرجع و دایرة المعارف ها سرگرم می شدم و لذت می بردم. این لذت تا آن جا پیش رفت که کارگاهی برای دانش جویان برگزار کردم برای آشنایی با کتاب های مرجع و شیوه ی استفاده از آن ها.http://www.etemadnewspaper.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 2:35

کتابی از آشنایی به دستم رسید. آشنایی که ساعت فروشی دارد و در طبقه ی بالای مغازه اش پیرمردی است که نمره های کنده ی ساعت مرا می چسباند. و نمره های ساعت من هر دو سه ماهی می کَند و می رود لای عقربه ها و ساعت را از کار می اندازد. کتاب "بیچارگان"، نوشته ی "فیودور داستایفسکی" ترجمه ی "خشایار دیهیمی" نشر "نی". بیچارگان، رمانی است که با نامه نگاری شکل گرفته. یک نفر نامه می نویسد و دیگری پاسخ نامه را. نامه نگاری ما را کامل در جریان ماجرا قرار می دهد. در جریان زندگی. نامه نگاری خودش زندگی است. آدم در نامه کم کم به عمق خودش می رسد. دو شخصیتِ نامه نگارِ رمان داستایفسکی آدم های عمیقی هستند که نامه نگاری می کنند یا نامه نگاری آن ها را عمیق می کند. بیچارگان، رمان خوبی است. شرح روزهای بی پولی و بیچارگی. شاید شرح این روزهای ما. رمان برای این روزهای ما خیلی آشناست. از حرف ها و صحنه ها متعجب می شویم چون خیلی شبیه ماست. بیچارگی را عمیقا معنا می کند. اگر بیچارگی باعث شده سطحی نگر و بی حوصله شوید این کتاب را بخوانید تا به عمق و لذت بیچارگی دست یابید.این نوشته در روزنامه ی اعتماد: https://www.etemadnewspaper.ir/fa/Main/Page/1879/10/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87 ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 2:35

کتاب خانه ی مدرسه پویا شده. بچه ها روزی سی چهل کتاب از امانت می آورند، و روزی سی چهل کتاب دوباره امانت می رود. من زنگ تفریح اول را که می زنم؛ می ایستم توی راهرو و صدا می زنم: "بچه ها، کتاب ها را بیاورید". چند دقیقه ی بعد دست و بالم پرِ کتاب می شود. زنگ تفریح دوم پیش از زنگ، نام بیست کتاب را که گل چین کرده ام توی دفتر می نویسم، و کتاب ها را می چینم روی سکوی کنار حیاط مدرسه. بچه ها از راهرو که بیرون می آیند، کتاب ها را می بینند، و کتاب برمی دارند، و من جلوی نام کتاب، نام امانت برنده را می نویسم. برخی هم از کمدِ بازِ کتاب خانه، کتاب برمی دارند، و می آورند تا یادداشت کنم. مدرسه ی مان کوچک است، و کتاب خانه کمدی است در کنار راهرو. مدیر، سال های پیش، کتاب های خوبی برای مدرسه خریده و منتظر بوده کسی آن ها را به دانش آموزان برساند، که امسال من این کار را می کنم. کمدِ کتاب خانه دیگر تقریبا از کتاب خالی شده. چندی دیگر کتاب ها برای بچه ها تکراری می شود، و باید به فکر خرید کتاب تازه باشیم. من منابع خوبی برای این کار دارم. برنامه ی موسیقی و رقص محلی در مدرسه خوب گرفته. گاهی برای شادی دانش آموزان، زنگ تفریح با لب تاب و اسپیکر قدیمی، موسیقی محلی می گذارم، و دانش آموزان در حیاط مدرسه دستی بلند می کنند. امروز دیدم بچه ها چه قدر خوب و هماهنگ شده اند. همه یک حلقه ی بزرگ زدند دور حیاط. مدیر و معلم ها هم آمدند. مجلس خوبی شد. آخر مجلس که لب تاب را جمع می کردم عده ای از دانش آموزان از من خواستند یک برنامه ی منظم برای موسیقی و رقص داشته باشیم. قول یک شنبه و سه شنبه را از من گرفتند. ده دقیقه یک شنبه، ده دقیقه هم سه شنبه. به مدیر گفتم: "یک برنامه به برنامه های مدرسه اضافه شد". استقبال کرد. گفت: "برای همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 2:35

هیات امنای مجتمع مسکونی مان ترکانده. یک ماه نشده روی کار آمده شارژ را دو برابر کرده و کلی جنگ و دعوا راه انداخته. هیات امنا دو دسته اند. سه به دوی اند و دنبال سه به دو کردن . حالا این دو دسته به جان هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: دوشنبه 21 مهر 1399 ساعت: 20:46

علایق و استعدادهای دانش آموزان هنرستان فرق می کند. امروز که سر کلاس دوازدهمِ برقِ صنعت، سرِ صحبت را با آن ها باز کردم فهمیدم. از آن ها خواستم کار مورد علاقه ی شان را بگویند. اولین نفر گفت: "خوانندگی" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: دوشنبه 21 مهر 1399 ساعت: 20:46

برای دانش آموزان هنرستان کتاب می خوانم. قصه ای از روی کتاب برای شان می خوانم. قبلن کتاب دست بچه ها می دادم. چند تا کتاب خوب دارم که بین دانش آموزان پخش می کردم و نیم ساعتی همه با هم کتاب می خواندیم. اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: دوشنبه 21 مهر 1399 ساعت: 20:46

وقتی با یک گربه تصادف می کنید فرارنکنید. کسی را به خاطر تصادف با گربه دستگیرنمی کنند. ماشین را کناری بزنید و پیاده شوید. مردم شما را شماتت نمی کنند. خواهید دید که برخی همدلانه خواهند گفت گربه نُه تا جادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:44

محمد، موقع خواب، قصه ی ترسناک خواست. علی گفت: یک مامان بزی بود که دو تا بچه داشت. یکی از بچه های اش را گرگ خورده بود.از فرهاد سه ساله ی مان می خواهم قصه بگوید. قصه را درخشان آغازمی کند: یک کمد بود که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:44

مجله ی "جهان کتاب" خیلی خوب است. جهان کتاب ماهنامه ای است با روش خبری، آموزشی و اطلاع رسانی. ناشر آن موسسه ی فرهنگی، هنری جهان کتاب است، صاحب امتیاز و مدیر مسئول طلیعه خادمیان، زیر نظر مجید رهبانی و فادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:44

ستاد مهار کرونای خانواده ی ما امروز جلسه ی اضطراری داشت. سر سفره ی نهار و پس از اعلام آمار تلویزیونی توسط "جهانپور" و دریافت اخبار بازگشایی بازار و ترافیک شهرهای ایران و هشدارِ احتمال افزایش مبتلایان.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:44

صفحه بندی