یکی از بچه ها می گوید: "اگر آقای اسحاقی نیاید"؟ می گویم: "می آید". می گوید: "اگر نیاید"؟ می گویم: "می آید، هماهنگ کرده ام". می گوید: "خب اگر نیاید"؟ می گویم: "می نشینیم دور هم حرف می زنیم، شعرمی خوانیم". می گوید: "می زنیمش". دوستش می گوید: "خنگه، اگر نیایدچطوری می خواهی بزینش"؟ می گوید: "آدرسش را پیدامی کنیم، و می زنیمش".
صبح اسدالله زنگ می زند و با ناراحتی می گوید: "باید بروم یزد برای کارهای پایان نامه. نمی توانم بیایم". از دست دانشگاه شاکی است. می گوید: "تقصیر آن هاست". تا ظهر همه ی سعی اش را می کند که نرود، اما نمی شود.
فردا خون و خون ریزی راه می افتد. تقصیر دانشگاهی است که اسدالله آن جا ادبیات کودک می خواند، و من مجبورم نشانی آن جا را به بچه ها بدهم. این که بچه ها با دانشگاهی که ادبیات آن ها را تدریس می کند چه کنند نمی دانم.
دو تا مورچه جنازه ی یک سوسک سیاه را به دندان گرفته اند، و دارند از جدول کنار خیابان بالامی برند. من و محمد می نشینیم به تماشا. دو تا مورچه با هم هماهنگ نیستند. یکی جنازه را این طرف می کشد، یکی آن طرف. جنازه هی سقوط می کند، و دوباره بالامی رود. اگر جنازه تازه بود تا حالا تکه تکه شده بود. من تا حالا فکرمی کردم مورچه ها بی سر وصدا چشم و چارمان را درمی آورند، اسید مورچه هم می زنند تا دردمان نیاید. اگر قرار باشد به این بدی حمل و نقل مان کنند که من وصیت می کنم کفتار یا گورکن بخورندم.
برچسب: خون و خون ریزی,
نویسنده: بهنام نعمتی