یک زنبیل تازه خریدم. زنبیلم را کتاب ها اشغال کرده اند و پس نمی دهند. مجبور شدم برای خرید یک زنبیل دیگر بخرم. همان رنگ و همان شکل. برگشتنی زنبیل تازه عقب ماشین کنار زنبیل پر کتاب نشسته بود. دیدم هی به زنبیل هم شکل اش نگاه می کند. زنبیل پرکتاب دم گوشش چیزهایی می گفت.
مورچه ها بغل دست زنبیل کتاب توی پارکینگ یک لانه افتتاح کرده اند. شاید یک کتاب خانه. ساعت شش لای دست و پا هی می روند و می آیند. نمی دانم دقیقا سر ساعت شش چرا این قدر شلوغ می کنند. ما جای زنبیل را عوض کرده ایم که مورچه ها لگد نشوند. با این حال گاهی زیر دست و پا می مانند. من جنازه ی شان را برمی دارم می گذارم کنار. به این امید که راه بیفتند بروند. من نمی دانم چرا فکرمی کنم کسی که مرده می تواند زنده شود، و راه بیفتد. فقط باید قدری به مرده فرصت داد.
برچسب:
نویسنده: بهنام نعمتی