خرید بک لینک

محمدجواد و ده دوازده نفر از بچه های مجتمع دور هم نشسته اند کنار باغچه ی مجتمع. همه ساکت اند، و محمدجواد دارد برای شان داستان تعریف می کند. پنجره بازاست، و صدای جرس محمدجواد تا خانه می آید. دارد آخرین کتابی را که از کتاب خانه ی زنبیلی خوانده تعریف می کند. "مترسک مزرعه ی آتشین". خوب تعریف می کند. می روم لب پنجره گوش می کنم.
امروز همسایه ی ساختمان روبه رویی آمد کنار زنبیل کتاب. گفت بالاخره دختر ما را هم کتاب خوان کردی. باید برایش کتاب بخوانم. این را پیش تر نفیسه کوچولو به من گفته بود. وقتی کتاب شعری را که برده بود، آورد، گفت: "این کتاب را دیروز مامانم برایم خوانده، امروز بابام."
دیروز فرهاد نه ماهه ی مان اولین وسیله ی بازی عمرش را سوارشد. توی شهربازی کوچک گوشه ی پاساژ آپادانا. نشست روی پای علی توی یک هلیکوپتری که می چرخید، و بالاپایین می رفت. فرمان هلیکوپتر را طوری گرفته بود، و می چرخاند انگار هلیکوپترسوار به دنیا آمده.


برچسبها: پسرهای بابا, کتاب خانه ی زنبیلی

برچسب: هلیکوپترسواری, نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت: 19:56

صفحه بندی