سال تحصیلی دارد تمام می شود. امسال سال خسته کننده ای بود. معلمی کار پرزحمتی است. پرزحمت و پردردسر. کاش معلم نبودم. کاش بقال بودم. سرم گرم خرید و فروش بود. دل بستگی به جنسی که معامله می کردم نداشتم. نخود و لوبیا و بیسکویت که روح ندارد. می خری و می فروشی. دانش آموز فرق می کند. مجبوری به خاطر تربیت دانش آموزت با عالم و آدم درگیرباشی. دیگر روزنامه نگار و کتابدار هم نمی خواهم باشم. فقط می خواهم بقال باشم. خسته ام. از معلمی خسته ام. کاش زودتر تابستان آغازشود. می خواهم بخوابم. تخت و راحت. دراز بکشم، و بخوابم. وقتی بیدارشوم، ببینم دنیا تمام شده. به حساب و کتاب همه رسیده اند. در بهشت و جهنم را هم قفل کرده اند.
امروز دم غروب رفتم لبه ی پارکینگ مجتمع مسکونی مان نشستم. زنبیل کتاب را هم کنار دستم گذاشتم. مشغول مطالعه ی یک مجله شدم. بچه همسایه ها می آمدند از توی زنبیل کتاب برمی داشتند. هی می خواستم زنبیل را جمع کنم می دیدم یک نفر دو نفر دارند از این ور آن ور می دوند سمتم. ظرف نیم ساعت شانزده نفر بیست و هفت کتاب امانت بردند. تعداد مهم نیست. بوده که یک نفر دو نفر کتاب گرفته اند. مهم این است که امکان دسترسی به کتاب برای شان فراهم باشد. دسترسی به کتاب هم مهم نیست. مهم این است که کتاب بخوانند. کتاب بخوانند هم مهم نیست. مهم این است که اهل اندیشه باربیایند. مهم این است. مهمِ نادر و کم یابی است. ولی آن قدر ارزش دارد، که آدم برایش کمی وقت صرف کند.
برچسب:
نویسنده: بهنام نعمتی