این، یک نوشته ی قدیمی است، و در شماره ی 28 آذرماه دوهفته نامه ی شهرنامه چاپ شده است. شهرنامه یک نشریه ی متفاوت است با یک مدیر مسئول متفاوت. "مهدی جابری" مدیر مسئول شهرنامه آدم شریف و روشن اندیشی است. من یک بار به دفتر نشریه ی شان رفتم، و با او و همکاران خوبش آشناشدم. من به نشریه ی شهرنامه و کارهای خوب جابری و همکارانش دل بسته ام.
محمد می آید توی کتاب خانه. اول صبح است، و کس دیگری نیست. درد دل می کند. می گوید: "دلم برای پدر و مادرم تنگ می شود. خواهر کوچکم چهارشنبه که می روم خانه نمی گذارد بیرون بروم. همه اش توی بغل من است. شنبه ها هم نمی گذارد بیایم مدرسه". اشک توی چشمانش جمع می شود. دوستش قبلن به من گفته که توی خوابگاه و سر نماز گاه و بی گاه گریه می کند. حالا محمد می گوید: "سر نماز یاد پدرمان می افتیم که با هم می رویم نماز". مدرسه ی شبانه روزی برای دانش آموزان این جوری سم است. زهر مار است. معدل محمد پارسال که شبانه روزی نبود، پانزده بوده، الان شده یازده. به پدرش زنگ می زنم. می گوید: "باید همان جا بماند". محمد می گوید: "دیگر نمی توانم". یک صحبت هایی از فرار و این جور چیزها می کند. به نرده های روی دیوار حیاط مدرسه اشاره می کند، و می گوید: " آقا، این جا زندان است"؟ تا حالا به نرده های روی دیوار به چشم حصار زندان نگاه نکرده بودم. خودم را می گذارم جای محمد و نگاه شان می کنم. راست می گوید. شبیه زندان است. هر چند سر نوک تیز نرده ها به سمت بیرون مدرسه است، و نشان می دهد که برای جلوگیری از ورود به مدرسه است، اما نرده نرده است، دیگر. مشکل عمده ی ما با پدران این جور دانش آموزان این است که می خواهند بچه ی شان در همین سیزده چهارده سالگی مستقل شود، لابد مثل کودکی خودشان. نگاه نمی کنند که روزگار عوض شده. من این جور چیزها دیده ام که با مدرسه ی شبانه روزی مخالف شده ام، و نمی خواهم در شبانه روزی بمانم. قرارمی شود محمد آخر هفته با پدرش جدی صحبت کند، و با خاله اش که آدم تاثیرگذاری است. محمد بلندمی شود. توی قفسه ها سرک می کشد. می گوید: "آقا، ما این کتاب را برداشتیم". کتاب شعر "از نیمه ای که نیستم" ایمان فرستاده. یعنی ایمان با شعرهایش می تواند کمکی به محمد بکند.
برچسب:
نویسنده: بهنام نعمتی