از مدرسه یک ضرب رفتم کتاب فروشی. دلم کتاب می خواست. کتاب تازه. کتابی که حالم را عوض کند. کتابی که توی کیفم بگذارم و این ورآن ور ببرم. توی کتاب ها پال پال کردم. کتاب فروش داشت مغازه اش را واگذارمی کرد. به قفسه های رسمی نزدیک نشدم. می دانستم چیزی برای من ندارد. آخرین لحظات که می خواستم دست خالی و با دو سه تا کتاب کودک بزنم بیرون، چشمم افتاد به چند تا کتاب کوچک روی میز کتاب فروش. ناقلاها هر دو نفرشان تنگ هم نشسته بودند. چارلز بوکوفسکی و ریچارد براتیگان. تمام شد دیگر. حالا این دو نفر رفیق و همراه من اند. کتاب فروش می تواند همه ی پنجاه میلیون کتابش را بردارد از آن طرف برود، من هم با بوکوفسکی و براتیگان از این ور می رویم. این دو نفر معرکه اند. شعرهای شان باب دل من است. شعرهای امروزی، کوتاه، با زبان ساده و صمیمی و صادقانه و حوصله سرنبر و غیرفاخرانه و به دور از صناعات ادبی. خوشم آمد. از مرگ و عشق و زندگی و شاش گربه و فلفل سبز و زن و حکم اخراج، مثل آدم حرف می زنند؛ ساده و بی پیرایه. من دوست شان دارم. تصویر چارلز از وقتی می میرد:
"کسی باید شورت و زیرپوش های
سفید و تمیزم را
دوربیاندازد"
و یا این این شعر پنج خطی ریچارد:
"فقط چون که
مردم فکرت را دوست دارند
معنایش این نیست
که مجبورباشند
بدن ات را هم دوست داشته بدارند"
"نگران نباش داستایوسکی" چارلز بوکوفسکی برگردان سینا کمال آبادی نشر مشکی را نیم ساعته نشسته بر مبل راحتی خانه خواندم، و "کلاه کافکا" ریچارد براتیگان برگردان علیرضا بهنام نشر مشکی را توی تاکسی. اولی چهار هزار تومان است، دومی سه هزار تومان. حالا من مدتی است پسرهایم را چارلز و ریچارد صدامی زنم، و برآنم دوباره شعر بگویم.
برچسبها: کتاب خوانی
برچسب:
نویسنده: بهنام نعمتی
تاريخ: دوشنبه
15 خرداد
1396 ساعت: 14:04