دم غروب رفتم پایین. زنبیل کتاب را گذاشتم لب پارکینگ. محمدمان هم کنارم نشسته بود. یک کتاب بازکردم. یک هو چند تا ماشین آمدند سمت ساختمان ما. چند تا بیشتر شد. کتاب را بستم. سرنشینان ماشین ها پیاده شدند سمت پارکینگ ما. یک وانت پر از جهاز هم رسید. دامادی پیاده شد و عروسی. من و محمد و زنبیل رفتیم گوشه، پای ستون. یک هو صندوق عقبی بازشد، و یک گوسفند پیاده شد. خیلی شلوغ شد. زنبیل را رهاکردم، و با محمد رفتیم سمت نگهبانی مجتمع. نگهبان تا گوسفند و چاقو را دید، رفت سمت پارکینگ، اما دیگر دیرشده بود. گوسفند را کنار زنبیل زمین زده بودند. خونش را کنار کتاب ها ریخته بودند. ایستادیم تا پارکینگ خلوت شود. وقتی برگشتیم، دختربچه ای داشت میان کتاب های زنبیل پال پال می کرد. خون را شسته بودند. چند قطره آب پاشیده بود به زنبیل. رنگ کتاب ها مثل گچ سفید شده بود.
برچسب:
نویسنده: بهنام نعمتی