امروز، یک ساعت به افطار رفتم توی پارکینک مجتمع مسکونی مان به بچه ها کتاب بدهم. نمی دانم چرا بیشتر بچه ها قاطی بودند. انگار آن ها هم مثل بزرگ ترهای شان روزه بودند، و قندشان پایین. اول که یک نفر شن های کنار باغچه را بادمی کشید، و در برابر اعتراض همسایه حاضرنشد کارش را تعطیل کند، و گفت: "من کار خودم را می کنم". بعد هم بچه ی همسایه ی ساختمان آن وری تندتند سنگ و آجر از توی باغچه پرت می کرد بیرون، و بعد هم جروبحث حسین و رضا که با پادرمیانی من تمام شد. حسین آمد مشغول کتاب های زنبیل شد که دیدیم مادر رضا چادر به سر می آید سمت حسین و جروبحث دوباره شروع شد. صدای شان که بالارفت، بچه ها دورمان جمع شدند. خیلی ها سرشان توی زنبیل بود، و گوش شان به دعوا. مثل یک مسابقه ی فوتبال که با تخمه می چسبد. آخر سر آشتی برقرارشد. بچه هایی برای اولین بار به بهانه ی دعوا آمدند، و با کتاب خانه آشناشدند.
برچسبها: کتاب خانه, رمضان, آپارتمان نشینی
برچسب:
نویسنده: بهنام نعمتی
تاريخ: دوشنبه
15 خرداد
1396 ساعت: 14:04