یسنا می گوید: "دیگر از کتاب خانه ی شما کتاب نمی گیرم". می پرسم: "چرا"؟ می گوید: "مامانم بچه ی کوچک دارد. می گوید نمی رسم برایت کتاب بخوانم". می گویم: پدرت یا دوستی رفیقی چیزی". به نتیجه نمی رسیم. "کتاب پرعکس هم بد نیست". می گوید: "همین کتاب هایی که برداشته ام، عکس زیاد دارد". منظور من کتابی است که با عکس حرف بزند. ولی چنین کتاب هایی نداریم. می گویم: "حالا کتاب هایی که دستت هست را بیاور تا یک فکری بکنیم".
یکی از دخترها سرش توی زنبیل است. یک کتاب برمی دارد می دهد به آن یکی دختر. آن یکی دختر می گوید: "این نه. مامانم گفته امامی نیار. امامی بیاری می زنمت. داستان می خوام". می گردد و خودش یک کتابچه ای برمی دارد درباره ی احکام. برمی دارد، و می رود. مامانش بخواهد معنی امامی را وسعت دار حساب کند، باید بزنت اش.
برچسب: امامی,
نویسنده: بهنام نعمتی