اول صبح رفتم بازار. گفتم خرید را با کتاب شروع کنم. پیش از واریز قسط و دیگر خریدها. کتاب فروشی بسته بود. قسط دادم. باز هم کتاب فروشی بسته بود. بادام و نبات خریدم. باز هم کتاب فروشی بسته بود. مرغ خریدم. کتاب فروشی بازنشد. دیگر لازم هم نبود بازشود.
علی کلاس اولی مان کتاب شناس شده. از بس پیش رویش کتاب تقسیم کرده ام، کتاب، خوب و بدکرده ام، کتابِ بد توی کیسه گونی ریخته ام، کتاب شناس شده. ناقلا بین یک عالم کتاب می گردد جنس خوب برمی دارد.
دیروز توی پارکینگ، کنار کتاب خانه ی زنبیلی نشسته بودم. محمدجواد با ذوق و شوق آمد. سوار دوچرخه: "این داستان مترسک مزرعه ی آتشین واقعیه"؟ "نمی دونم". "خیلی قشنگه. می خواستم بیست صفحه بخونم، پنجاه صفحه خوندم". "این کتاب تازه به دستم رسیده. تو اولین نفری که برش داشتی. اگه این قد که می گی قشنگه من هم باید بخونمش". بعد محمدحسن آمد. پیاده: "آقا، کتاب فلیکس خیلی قشنگه. چهار صفحه اش مونده. دو صفحه اش رو امروز می خونم، دو صفحه اش رو هم فردا. بعد میارمش". گاهی بچه ها نمی آیند کتاب بگیرند. می آیند درباره ی کتابی که می خوانند درد دل می کنند.
دیشب دم میوه فروشی بابای محمدحسن که از کتاب خانه ی زنبیلی کتاب می برد، شروع کرد به دعاکردن. تا هفت جدوآباد من و همسرم را دعاکرد. از ته دل دعاکرد. گفت: "هر وقت می بینم لبه ی پارکینگ، کنار زنبیل نشسته ای و به بچه ها کتاب می دهی، تو و امواتت را دعا می کنم". کاش یکی از شب ها یکی از امواتم بیاید به خوابم، ببینم این دعاها به چه دردش خورده. تا بیاید جلو گزارش ثواب و عقاب بدهد، کتاب "خانه ی پغورقاتی" را بگذارم کف دستش برود حالش را ببرد.
برچسب:
نویسنده: بهنام نعمتی