از شرکت گاز آمده اند گاز مدرسه را قطع کنند. ما توالت های مدرسه را داریم تعمیرمی کنیم. موکت های فرسوده ی کف خوابگاه را هم جمع کرده ایم، دورانداخته ایم. حالا با جیب خالی توی دفتر نقشه می کشیم که کجایش را چه کارکنیم کجایش را فلان. فلانی می خواهد موکت بخرد، فلانی کاشی و سرامیک. یک نفر پیشنهادمی دهد کمپین جمع آوری کمک راه بیندازیم. یک نفر می گوید زنگ بزنیم به تعاون اداره بگوییم اسم مدرسه ی ما را به عنوان اقامت گاه مسافر ردکند که به این بهانه موکت به ما بدهند. به همه ی راه ها فکرمی کنیم که یک هو مستخدم مدرسه سرش را تومی کند که مامور گاز آمده گاز را قطع کند. من و مدیر می دویم توی راهرو. مامور سربه زیر و نجیبی است. می گوید گاز مدرسه ی پایین روستا را هم قطع کرده. با این همه نجابت و خجالت نمی شود گاز مدرسه قطع کرد. مگر این که خیلی مامور و معذورباشی. مامور و مدیر می روند توی حیاط مدرسه به رایزنی و تلفن کشی. من هم می روم توی دفتر به نقشه کشی مجدد برای سال تحصیلی تازه. امروز چهار تا از دانش آموزان ته بخش که مدرسه ی شان دبیرستان ندارد آمده بودند برای ثبت نام. با آن ها صحبت کردم. از قدیم که در روستای آن ها معلم بودم، می شناختم شان. چه قدر باهوش و بااستعداد و مودب. رفتند خوابگاه ها را دیدند. خوابگاه های بی فرش و بی رنگ. خوش حال بودند، و می خندیدند. کاش تا اول مهر یک مجموعه ی مرتب و منظمی فراهم کنیم که فقط بچسبیم به تعلیم و تربیت.