امروز دانش آموزی با مادرش برای ثبت نام آمد. وقتی پسرک خواست برای صحبت کنار من بنشیند، از معاون آموزشی سراغ پرونده اش را گرفتم. معاون آموزشی گفت: "همه چیزش ضعیف است". کنارم که نشست پرسیدم: "شغل پدرت چیست"؟ گفت: "جانباز". کتاب دادم بخواند. روخوانی اش ضعیف بود، درک مطلبش، جدول ضرب و حسابش. مادرش را دعوت کردم کنارش بنشیند. گفت: "پدرش جانباز است. شیمیایی است. شب ها دردمی کشد، و نمی تواند بخوابد. دم صبح خوابش می برد. وقتی بیدارمی شود، که اداره ها تعطیل است". پسرک وقتی در پاسخ شغل پدرش گفت جانباز برایم عجیب بود. اما حالا می بینم عجیب نیست. درد و بیماری پدر آن قدر شدیداست که شغل و پیشه ی پدر شده است. به دانش آموزم گفتم: "ما به پدرت مدیونیم". گفتم: "یک برنامه می ریزیم تا بخشی از ضعف های ات تا اول مهر جبران شود". دست کردم توی کیفم و یک کتاب بیرون آوردم. "روزی که آموس بیمارشد". "آموس در باغ وحش شهر کار میکند. او هر روز کمی از وقتش را با دوستانش در باغ وحش میگذراند. با فیل شطرنج بازی میکند، با لاکپشت مسابقهی دو میدهد، کنار پنگوئن خجالتی ساکت مینشیند، به کرگدن که همیشه آب بینیاش میآید کمک میکند، و هنگام غروب برای جغد داستان میخواند. هنگامی که آموس بیمار میشود، حالا نوبت دوستانش است که مهربانیهای او را جبران کنند". به دانش آموزم گفتم: "این را چند بار بخوان. طوری که بتوانی برایم روان بخوانی، و قصه اش را تعریف کنی". گفتم: "خلاصه اش را روی یک کاغذ دفتر بنویس". چند تکلیف دیگر هم به او دادم. بعد تا دم در او و مادرش را بدرقه کردم. به دانش آموزم گفتم: "راه می افتی. کمی تلاش کنی، راه می افتی".
توضیح: خلاصه ی کتاب را از سایت "کتاب هدهد" نقل کرده ام.
https://hodhod.com/product/roozi-ke-amos-bimar-shod
برچسب: افتی,
نویسنده: بهنام نعمتی