خرید بک لینک

چاق شده ام. از مدرسه که دورم و کمتر جوش آموزش و پرورش را می زنم، زود چاق می شوم. مرد هسایه هر شب می رود می دود. نی قلیون است. کاملن بی چربی. می خواهم به او بگویم تو که هر شب می دوی، چربی هم نداری، بیا با شکم من بدو. امروز همکارم چیزی گفت که عزمم را در دویدن و ورزش کردن سست کرد. گفت خرگوش با آن همه تحرک و بدوبدو، دو سه سال عمرمی کند، لاک پشت با تنبلی و کم تحرکی اش صد سال.

رومینا، بافته های عنکبوتی خسته و عروسک سخنگو و دانستنی های علمی را پس آورده است. دفتر را از توی زنبیل کتاب برمی دارم، کتاب هایش را رسیدمی کنم. می بینم خدا خر را شناخت را نیاورده. می گویم خدا خر را شناخت را نیاورده ای. می پرسد چی؟ می گویم: خدا خر را شناخت. با تعجب می گوید چی: می گویم: خدا خر را شناخت. می گوید: بروم خانه می گردم. پارسا که از اسم کتاب خوشش آمده از آن طرف صدامی زند: خدا خر را شناخت.

آدم با بچه دارشدن علیه مرگ می شورد. اما مرگ این حرف ها حالی اش نمی شود. چند روز پیش با خانم بچه ها رفتیم شهر بازی. بچه ها سر از پا نمی شناختند. فان فار سوارشدند، و تاب پرنده و چیزهای دیگر. یادم آمد زمانی نه چندان دور من هم برای این وسیله ها پرشوربودم. الان شوری در این باره حس نکردم. زندگی، همین شور آدم به چیزهای مختلف است. زمانی به شهربازی، زمانی به کتاب، ازدواج، بچه، شغل و چیزهای دیگر. با افزایش سن این شورها یکی یکی ازبین می رود. با کم و کم تر شدن این شورها آدم پیرمی شود، و احتمالن دم مرگ خیلی شور در او باقی نمی ماند که چشمش دنبال دنیاباشد.


برچسبها: کتاب خانه ی زنبیلی

برچسب: شناخت, نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 18:28

صفحه بندی