خرید بک لینک

برخی از دخترهای مجتمع آپارتمانی مان که پارسال مشتری کتاب خانه ی زنبیلی بودند، امسال بزرگ ترشده اند، و دیگر روی شان نمی شود بیایند کتاب ببرند. خواهر یا برادر کوچک ترشان را می فرستند. معمولن هم رمان می خواهند. من تعدادی رمان همیشه برای این جور افراد دارم. این طور بچه ها قدرت انتخاب ندارند، و باید کتاب های خوب برای شان فرستاد.

دیشب پشت ویترین سوپری مجتمع مسکونی مان چند تا توپ هفت سنگ دیدم. میلم کشید به هفت سنگ. یک توپ خریدم. امروز عصر با علی رفتیم پایین. علی رفت سبحان را خبرکرد. سبحان گفت: "می خواهیم با بچه ها برویم گیم نت". گفتم: "ده دقیقه بازی کنیم بعد بروید". رفت و دوستانش را که توی باغچه می چرخیدند، صدازد: "لشگر، به پیش". پانزده نفری بودیم که بازی را شروع کردیم. در طول بازی هی افراد تازه اضافه شدند و بیست نفر شدیم. بچه ها فقط اسم هفت سنگ را شنیده بودند، وبازی را بلدنبودند. وقتی یادگرفتند، دوست دارش شدند. یک ساعت و نیم بازی کردیم. دویدیم، و جیغ زدیم و کیف کردیم. یکی از بچه های بزرگ مجتمع موتورش را پارک کرد، و به بازی پیوست. گیم نت بچه ها هم یک ساعت و نیم به تاخیرافتاد.

یسنا مادرش را آورده تا پای کتاب خانه ی زنبیلی تا مادرش بگوید که: "یسنا کتابش را توی خانه گم کرده و چند روز است ناراحت است". می گویم: "عمدی که نبوده. عیب ندارد". یسنا دو تا کتاب تازه برمی دارد.

علی سه چهار تا کتاب می دهد دستم و می گوید: "این ها را محمدجواد داد. اسباب کشی کردند، و برای همیشه از مجتمع رفتند".


برچسبها: کتاب خانه, بازی

برچسب: اسباب, نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 4:45

صفحه بندی