خرید بک لینک

دو هفته ای اینترنت نداشتم. قد یک سال گذشت. کابل اینترنت ام مانده بود زیر پای خری اسبی چیزی قطع شده بود. طول کشید تا از مشهد خبردادند به تربت از تربت جواب دادند به مشهد و برنامه ریختند و پیگیری کردند و پورت ساختند و تخلیه کردند و مشخصات گرفتند. نزدیک بود قضیه را به جاهای بد بکشانم. می خواستم بروم مخابرات دعوا. به خیرگذشت. به اپراتور مخابرات گفتم با کس دیگری این کار را نکنید. کاری که می شود یکی دو روزه حل شود را این قدر طول ندهید. گفت به خاطر کمبود نیرو بوده و عذرخواهی کرد. این ها نوشته های این چند روزه است. نمی توانم دانه دانه پست شان کنم. فرصت خیلی ها گذشته و بیات شده. همه را یک هو می گذارم این جا هم برای لذت ادبی هم برای برداشت برخی تجربه ها و هم برای ثبت در وبلاگ تاریخ کلمه .

امروز چهار قفسه ی کوچولوی نقلی به کتاب خانه ی مدرسه اضافه کردم. کشوهای میز به ارث رسیده از معاون قبلی را فنگ شویی می کردم که رسیدم به کلی سی دی و نرم افزار درسی و غیردرسی و برخی تحقیق های دانش آموزی و برخی جزوه های آموزشی و ترویجی. این جور چیزها معمولا توی هر مدرسه ای پیدامی شود که مدیر و معاون ها جمع شان می کنند برای روز مبادا. من این ها را بردم کتاب خانه. سی دی ها و نرم افزارها و فیلم ها را به درسی و غیردرسی تقسیم کردم. تحقیق های دانش آموزی را گذاشتم توی قفسه ای به نام کتاب و تحقیق های مدرسه. جزوه های آموزشی مثل برخی جزوه های ارسالی از سازمان هایی مثل نیروی انتظامی یا جهاد کشاورزی یا سازمان آب را هم گذاشتم توی قفسه ی جزوه های آموزشی. زنگ تفریح دانش آموزان از این چهار قفسه استقبال کردند.

امروز روز کتاب خانه بود. قفسه های تازه را که راه انداختم دیدم کتاب خانه کامل شده. موضوع بندی شده و دارد لبخندمی زند. معلم ها را که می خواستند بروند سر کلاس دعوت کردم تا بیایند کتاب خانه را ببینند. مفصل برای شان توضیح دادم. موضوع بندی و سی دی ها و جزوه و تحقیق ها و همه چیز را. کامپیوتر متصل به اینترنت گوشه ی کتاب خانه را هم روشن کردم و گفتم برای این به دانش آموزان نوبت می دهیم تا زنگ های تفریح استفاده کنند. به معلم ورزش گفتم کتاب ورزشی نداریم. به معلم ریاضی گفتم ریاضی هم کم داریم. گفتم کمک مان کنید. معلم ورزش گفت: "پولش"؟ گفتم قبل خرید هماهنگ کنید.

سر صف دوازده تا کتابی که برای کتاب خانه ی مدرسه آورده بودم را یکی یکی نشان دانش آموزان دادم و رونمایی کردم. رابینسون کروزوئه و هاکلبری فین و سه شنبه ها با موری و احکام جوانان و دو کتاب از سیدمهدی شجاعی و یکی از رولد دال و یک شعر معاصر و چیزهای دیگر. برخی بچه ها همان سر صف و در حال رفتن به کلاس کتاب ها را امانت بردند. برخی هم که به کتاب خانه رسید زنگ تفریح امانت رفت.

من زنگ های تفریح کتاب خانه ام. یکی دو دانش آموز کمک ام می کنند، اما خودم هم همیشه هستم. مهم ترین جایی که زنگ تفریح می توانم و باید آن جا باشم کتاب خانه است. به بچه ها مشاوره می دهم. کتاب می دهم دست شان. برای پدر و مادرشان کتاب معرفی می کنم. کمک شان می کنم در اینترنت سایت بازکنند. کسی که شعرمی گوید را به قفسه ی شعر دعوت می کنم. حواس ام به قفسه ی کوچک کتاب توی راهرو است که خالی نماند. بعد رفتن بچه ها قفسه ها را مرتب می کنم. کتاب خانه است. قلب مدرسه است. الکی که نیست.

قارقاری، عروسک دستکشی است که ده سال است همراه من است. نوک اش فرسوده شده و رنگ اش ریخته. به دانش آموزان می گوید بیماری پوستی دارد و پماد می زند تا خوب شود. توی ابتدایی که بودم همیشه می آمد با بچه ها حرف می زد. توی دبیرستان گفت این ها هفتم هشتم نهم اند. بزرگ اند. گفت کمترمی آیم. اول سال فقط یک بار آمد سر صف خبر افتتاح کتاب خانه را داد و رفت. یک بار هم سر یکی از کلاس ها ظاهرشد. امروز، برخی بچه های هفتم دو گفتند: "آقا، نمی شود قارقاری را بگذارید توی کتاب خانه، ما امانت بگیریم اش". حالا مانده ام این قضیه را چه جوری با قارقاری درمیان بگذارم.

یکی از هفتمی ها سبیل درآورده. بالغ مالغ شده. پرسش دارد. می گوید: "چه کار کنیم، آقا"؟ می گویم یک کتاب خوب دارم فردا بیا پیش ام. اول صبح امروز آمد دنبال کتاب. "فقط پسرها بخوانند" را گذاشتم توی دست اش.

سوار تاکسی از مدرسه برمی گشتم که پرنده ای خورد به ماشین جلویی و پرپرزنان افتاد وسط جاده. از راننده خواستم نگه دارد. پیاده شدم و پرنده را برداشتم. کلی پر اطراف ریخته بود. یک قمری بود. جوجه بود. له له می زد. پشتش خونی بود. توی دستم می لرزید. یک بال اش کج بود و معلوم بود آسیب دیده. آوردم اش خانه. پسرهای ام آمدند استقبال. همسرم با بتادین زخم پرنده را ضدعفونی کرد. برای اش آب و غذا گذاشتیم. گرسنه بود و کلی برنج خورد. حالا حال اش بهتر شده. زخم اش خوب شده، اما بال راست اش هنوز کج است. توی خانه راه می رود. معمولا توی بغل محمد است. محمد برای اش کتاب می خواند. بالش احتمالا صدمه ی جدی دیده. از آن استفاده نمی کند. مثل گنجشک کوچولوی توی داستان " گنجشک من، بدو ... بدو ..." احتمالا قمری ما هم باید با پرواز خداحافظی کند. گنجشک کوچولو در یک طوفان دو بال اش را ازدست داد و با کمک دوستان اش موش و کلاغ دویدن را یادگرفت و به زندگی برگشت. این داستان را چند بار برای محمد چهار ساله ی مان خوانده ام. شاید محمد می خواهد دوست و یاری دهنده ی این قمری باشد.

" گنجشک من بدو... بدو..." نوشته ی برژیت ونینگر، نقاشی آنا آناستاسووا، ترجمه ی غلامرضا امامی، انتشارات کودکان

امسال بخشنامه ی برگزاری انتخابات شورای دانش آموزی دیرآمد. همین است دیگر. وقتی همه چیز متمرکزباشد منتظر بخشنامه می مانیم. دو سه روز بیشتر برای برگزاری انتخابات زمان نداشتیم. روز ثبت نام نامزدها من اداره جلسه داشتم. روز بعد که رفتم دیدم مدیر ثبت نام کرده و اسامی را چسبانده به دیوار. دیدم نوزده تا اسم است. تعجب کردم. گفتم من سال های پیش توی مدرسه های دیگر نامزد زیاد داشتیم. طوری عمل می کردم که زیاد ثبت نام کنند. فضا را بازمی کردیم. پارسال صد وبیست سی نفر نامزدبودند. مدیر گفت شمارش آرا سخت می شود. گفتم پارسال یک هفته رای می شمردیم. سوت کشید. نتیجه ی انتخابات که مشخص شد مدیر تا اسامی پیروزها را دید، گفت چه آدم هایی رای آورده اند. همان هایی که نمی خواستم رای بیاورند. گفتم من سال های پیش با فضای باز و استقبال از انتخابات و نانزدهای فراوان به نتیجه ی بهتری می رسیدم. معمولا در بیشتر موارد دانش آموزان خوبی انتخاب می شدند. فضای باز و فراوانی نامزدها و سلیقه ها به استقبال و گرمی انتخابات و نتیجه ی خوب منجرمی شود.

در زنگ های "مطالعه و مشاوره" ای که پنج شنبه ها برای والدین یک دبستان غیرانتفاعی برگزارمی کنم، معمولا مادرها می آیند. پدرها نیستند، غایب اند، کم رنگ اند. مادرها گفتند پدرها را دعوت کنید. دعوت کردیم. دعوت نامه دادیم و از پدرها دعوت کردیم که با پسرشان بیایند مدرسه. ساعت پنج عصر پنج شنبه. من دعوت نامه را نوشتم. نوشتم که یک اسباب بازی هم با خود بیاورند. نوشتم دانش آموزانی که پدرشان پیش خدا رفته با عمو یا دایی یا پدربزرگ یا مادر بیایند. آمدند. دیروز آمدند. یکی شان کارمند راه آهن بود و از همه زودتر آمد. گفت نمازخانه کجاست که یک چرتی بزنم. ولی وقتی از روی میز رنگارنگ وسط سالن یک کتاب برداشت و با بچه اش سرگرم مطالعه شد، خستگی اش یادش رفت. اول اش همه کتاب خواندیم. پدرها کنار پسرها. تربیت جنسی خواندند، تپلی نگران می شود، تپلی و راستگویی، تپلی چه احساسی دارد و خیلی کتاب های خوب دیگر. بعد پدرها و پسرها با کمک هم درباره ی کتابی که خوانده بودند صحبت کردند. بعد اسباب بازی ها را روکردیم و کتاب های روی میزها را جمع کردیم و اسباب بازی چیدیم و بازی کردیم. برج هیجان، اتلو، منچ و ماروپله و بازی های دیگر. بعد رفتیم توی حیاط به فوتبال. پدرها یک طرف پسرها یک طرف. همان پدری که کارمند راه آهن بود و شب قبل اش شیفت بوده کلی دوید و توپ زد. یکی از بچه ها که با مادر زندگی می کرد با دایی اش آمده بود و با پدربزرگ و مادرش. یک دانش آموز دیگر که پدرش پیش خدا رفته بود تنها آمده بود. از ساعت سه پشت در ایستاده بود تا یک ربع به پنج که من در را بازکردم. کنار خودم نشاندم اش و با محمد و علی سه نفری مارتا در سرزمین بالن ها را خواندیم. دیشب به همه ی مهمانان مان کپل دادیم. کپل خوش مزه.

کتاب خانه ی مدرسه شلوغ شده. زنگ های تفریح بیست سی نفر توی کتاب خانه می لولند. کتاب می آورند، کتاب می برند. سی دی فیلم و نرم افزار می برند و می آورند. روزنامه می خوانند. تحقیق دانش آموزی می خوانند. پشت کامپیوتر به اینترنت وصل می شوند و سیاحت می کنند. از من سراغ کتاب فقط پسرها بخوانند و شعرهای بومی شهرستان و رمان و شعر و صفحه ی ورزشی روزنامه می گیرند و شطرنج. شطرنج نمی دانم چه طوری پای اش به کتاب خانه بازشد. دیروز یک هو دیدم دو تا از دانش آموزان زنگ ورزش شطرنج پهن کرده اند روی میز وسط کتاب خانه و بازی می کنند. بعد شطرنج ماند توی کتاب خانه. حالا هم مثل کتاب امانت می رود.

زنگ می زنم به کتاب خانه ی عمومی شهرستان و با مسئول خوش مشرب و دوست داشتنی اش صحبت می کنم. کتاب خانه ی مدرسه قابل دفاع شده. می گویم بیا کتاب خانه را ببین. می گوید تو بیا و کتاب ببر. می گوید: "بیا و برای کتاب خانه ی مدرسه کتاب ببر. یک ماه دست تان باشد، بعد بیار کتاب تازه ببر". می گویم چی از این بهتر.

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 13:55

صفحه بندی