خرید بک لینک

معلمی از یکی از روستاهای ته بخش تماس می گیرد، و کتاب می خواهد. می گوید: "این جا هیچ کتابی نداریم. چند تا کتاب برای دانش آموزان می خواهم." بادرماندگی می گوید: "دست دوم هم باشد عیبی ندارد." دربرابر لحن درمانده اش حرفی برای گفتن ندارم. نمی توانم بگویم گرانی به کاغذ و کتاب رسیده. روی ام نمی شود بگویم تا چندی پیش از این ور آن ور کتاب می رسید و حالا دست ام خالی است. می گویم ببینم چه کار می توانم بکنم. می روم سراغ زنبیل کتاب صندوق عقب ماشین. همان کتاب خانه ی زنبیلی. می گویم فصل سرماست و تو دیگر خیلی رونق نداری. کتاب های اش را برمی دارم. می گویم اگر بچه ی همسایه ای فامیلی سراغ کتاب گرفت؟ چند تا کتاب ته زنبیل باقی می گذارم و بقیه را برمی دارم تا بفرستم برای دانش آموزان یک روستای محروم در بین کوه های ته بخش. می گویم خدا بزرگ است. دوباره کتاب می رسد. خیلی وقت است خدای من نشسته است توی همین زنبیل. همان جا نشسته است و نمی گذارد زنبیل بی کتاب شود.

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 0:15

صفحه بندی