خرید بک لینک

این نوشته مال تابستان گذشته است. جامانده طفلی. مثل بچه های بی کس مانده بود گوشه ی مای داکیومنت. یا باید پاکش می کردم یا منتشرش می کردم. نمی شد همان طور بماند آن جا. نظر خودش را پرسیدم. تمایل به نشرداشت. گفت کاغذ و چاپ که نمی خواهد که خرجی داشته باشد. من گفتم خرجش به کنار باید ببینم محتوای ات مفیداست یا نه. گفت اگر مفید نبود که تا حالا نگه ام نمی داشتی. راست می گوید. حذف اش نکرده ام چون مفیدمی دانستم اش وگرنه قاطی خیلی نوشته های دیگر الان توی سطل زباله بود. راستی سطل زباله های کامپیوترها را خوب است به اِگو وصل کنند. توی لوله بروند تا برسند به تصفیه خانه ی مرکزی. آن جا تصفیه کنند. مضرش را تبدیل به کودکنند. با خوب اش هم زمین کشاورزی آبیاری کنند. یا بدهند به صنعت فولاد. صنعت فولاد که آب تصفیه نمی خواهد. همین طوری کثیف و بدبود بدهند به فولاد، تیرآهن بوگندو تولیدکنند.

کتاب های تازه ی این دفعه ی کتاب خانه ی زنبیلی را فرمانده ی بسیج خواهران روستا آورده. ده پانزده تا کتاب کودک. کتاب هایی با موضوعات دینی مثل آموزش اصول و فروع دین و حیوانات در قرآن و زندگی امامان و پیامبران. کتاب هایی با صفحه آرایی جذاب. می گذارم شان توی زنبیل. به برخی نظریه ها باشم نباید بگذارم توی زنبیل. برخی نظریه ها که با آموزش های دینی در سنین کودکی مخالف است. اما من می گذارم توی زنبیل. زنبیل من دموکرات است. نظریه های مختلف را پاس می دارد. فکرها و انتخاب های مختلف را. بچه ای که می آید دنبال کتاب امامی یا قرآنی را دست خالی برنمی گرداند، همان طور که به نیاز دختر کوچولویی که آمده دنبال کتاب پرنسسی پاسخ می دهد. زنبیل دموکراتی است. توی این زنبیل کتاب هایی با فکرهای مختلف و حتا مخالف کنار هم نشسته اند. تا حالا ندیده ام با هم دعواکنند. جلد هم را جربدهند. به هم بی احترامی کنند. ندیده ام.

رمان های ام تمام شد. رمان هایی که در طول سال کنارگذاشته بودم برای تابستان. همه را خواندم. دیگری چیزی برای خواندن ندارم. دلم رمان می خواهد. رمان تازه. رمان امروز. رمان خواندنی. چندی است معتاد رمان شده ام. نظریه های علمی و تربیتی و روان شناسی را توی رمان می خواهم. بد عادتی است. مقاله و شعر دلم نمی خواهد. رمان می خواهم.

یک دود سفید توی دوردست بلند شده. محمد چهارساله ی مان می گوید: "دود چیه"؟ می گویم: "یک دود سفیده". به ذهنم می رسد که دود سفید، بخار آب دارد. چه طوری بگویم که محمد بفهمد. "دود سفید، دود ِ..." محمد ادامه می دهد: "دود یک ماشین سفیده که می سوزه".

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 0:15

صفحه بندی