خرید بک لینک

می روم کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تربت حیدریه. مجله ی عروسک سخنگو دست ام است. یک خاطره درباره ی کانون در عروسک چاپ شده. داخل می شوم. مراسم است. احتمالا برای شب یلدا. بچه ها آن طرف سالن پشت به در نشسته اند. یک نفر شعرمی خواند. چند نفر دم در نشسته اند. پسرک هجده نوزده ساله ای تا مرا می بیند بلندمی شود، و پیش می آید. احوال پرسی می کنیم. می خواهم بروم توی مراسم بنشینم، اما پسرک می گوید: "ما مثل شما یک کتاب خانه ی زنبیلی راه انداخته ایم. توی شاهرود". کنجکاومی شوم. می پرسد: "نمی دانم چه طوری کتاب ها را حفظ کنم". می گویم: "بیا برویم عملی نشانت دهم". می رویم بیرون کنار خیابان. صندوق عقب ماشین را بازمی کنم و پارچه ی روی زنبیل کتاب را کنارمی زنم و دفتر امانت را برمی دارم. بازمی کنم و یک نفر که کتابی پاییز نود و شش برده نشان می دهم. می گویم: "این کتاب را تابستان نود و هفت برگردانده. گاهی بچه ای از کتابی خوش شان می آید و دوست دارد نگه اش دارد". می گویم: "باید این حس های بچه ها را به رسمیت شناخت". می خندد. می گوید: "من توی شاهرود ساکن شده ام و با دوستان ام یک ماشین ون جورکرده ایم و پنج شنبه ها به سه تا شهرک محروم کتاب می بریم". از کارش خوش حال و هیجان زده می شوم.

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 0:15

صفحه بندی