هوای زمین - تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:57
برای سه تا پسرم سه تا دستمال جیبی پارچه ای خریدم. یعنی دستمال داشتند ولی گم کرده بودند. توی عروسی پس از پذیرایی، ملت دست بردند سمت دستمال کاغذی روی میز، ولی من و پسرهای ام دستمال از جیب درآوردیم. کلی
افسردگی - تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:57
افسرده ام. هوای تربت سردشده. پاییز بی موقع آغازشده. من، سر و ته فصل ها افسرده می شوم. پس الان بی موقع افسرده ام. قدیم افسردگی های ام شعرمی شد. حالا هیچی. قدیم افسرده که می شدم با دوستی درد دل می کردم.
عروس سکینه - تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:57
دخترک، هفت هشت ساله باید باشد. از توی زنبیل کتاب سه چهار تا کتاب برمی دارد. بعد مجله ی "عروسک سخنگو" را برمی دارد و به دوستش می گوید: "این برای بابام. این مجله ی خوبیه." به من می گوید: "این را برای با
اگر شد - تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:57
رفتم شیر بخرم. خواستم کارت بکشم که نوجوان فروشنده باذوق گفت: "می خواهیم برای محرم جلوی مغازه ایستگاه صلواتی بزنیم. اگر دوست دارید کمک کنید." گفتم: "کمک می کنم به شرطی که از ظرف یک بار مصرف استفاده نکنید." گفت: "نه، نمی شود. می خواهیم چای بدهیم. داغ است. لیوان پلاستیکی را توی ماشین می برند تا سردشود....
از - تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:57
سه شنبه رفتیم اداره ی محیط زیست تربت حیدریه. خانوادگی رفتیم. من و همسرم و سه تا پسرهای ام علی و محمد و فرهاد. روی تابلوی ی سردر اداره نوشته بود: "سازمان حفاظت محیط زیست." به نظرم آمد یک "از" کم دارد.
آموزش و پرورش - تاریخ: 1398/4/5 ساعت: 16:58
دیروز یک مقاله نوشتم و در آن از وزاری آموزش و پرورش نالیدم. نوشتم که نمی دانم دولت ها وزرای آموزش و پرورش را با تور می گیرند یا قلاب. نوشتم که وزرا صاحب نظر تعلیم و تربیت نیستند. اداری اند بیشتر. ادار
حامی - تاریخ: 1398/4/5 ساعت: 16:58
امروز الیاس آمد کتاب های خودش و خواهرش را پس داد. پنج شش تا کتاب. وقتی کتاب ها را رسیدکردم و خواست برود از جیب پیراهن اش ده هزار تومان پول درآورد، درازکرد سمت ام و گفت: "آقای ماهر، این پول را برای بچه ها کتاب بخرید." الیاس دبیرستانی است. از ابتدایی مشتری کتاب خانه ی زنبیلی است. حالا هم شده حامی کتاب...
دو تا دختر؛ دو تا پسر - تاریخ: 1398/4/5 ساعت: 16:58
زنبیل کتاب را گذاشته ام لب پارکینگ مجتمع مسکونی مان. بچه ها کتاب می برند و کتاب می آورند. دو تا دختر کلاس ششم هفتمی می آیند بالاسر زنبیل. یکی از این دو دختر از دوم سوم ابتدایی مشتری کتاب خانه ی زنبیلی
برای تابستان - تاریخ: 1398/4/1 ساعت: 11:56
دوستانی که در مجتمع های آپارتمانی زندگی می کنید، یا دوستانی که در محله ی تان همه چیز پیدامی شود به جز یک کتاب خانه، یک زنبیل بردارید، توش چند تا کتاب بگذارید، سر یک ساعت خاص بنشینید جلوی خانه یا توی پ
تربت حیدریه در عروسک سخنگو - تاریخ: 1398/4/1 ساعت: 11:56
شماره تازه ی مجله ی "عروسک سخنگو" ( اردیبهشت و خرداد 98) در قبضه ی تربتی هاست. اولین نوشته ی مجله را یک تربتی نوشته و مجله با نوشته ی " تربت حیدریه ی خوب" به استقبال اش رفته و گفته: "... چه قدر تربت ح
شوهر نمونه - تاریخ: 1398/4/1 ساعت: 11:56
امید از توی زنبیل کتاب دو تا کتاب داستان برمی دارد و می پرسد: "درباره ی زن و شوهر دیگر کتاب ندارید؟" می گویم: "یکی توی ماشین دارم." می روم و کتاب "شوهر نمونه" را از توی داشبورد می آورم. می گیرد دست اش
زنبیل - تاریخ: 1398/4/1 ساعت: 11:56
ساجده "شمال ناکجا" را امروز پس آورد. صفحه ی اول کتاب، کنار مهر مجله ی عروسک سخنگو نوشته آقای ماهر. شمال ناکجا را ساجده پارسال برج شش و هفت برده. بعد خورده به سرما و کتاب را پیش خودش نگه داشته. امروز ک
چتر تابستان - تاریخ: 1398/4/1 ساعت: 11:56
رمانی خواندم به نام "چتر تابستان" نوشته ی "لیسا گرَف" ترجمه ی خوش خوان "نیلوفر نیکزاد" "نشر پیدایش" در سال 1396( چاپ سوم). کتاب را دوست داشتم. کتاب، رمان نوجوان است. من به عمد رمان های کودک و نوجوان ر
ابتدایی - تاریخ: 1398/4/1 ساعت: 11:56
می خواهم اگر بتوانم از دبیرستان نمونه ی شبانه روزی بروم. بروم به یک مدرسه ی ابتدایی معمولی. دلایل ام این هاست: اول این که من با شبانه روزی در کلاس هفتم هشتم نهم مخالف ام. این سن برای دورشدن از خانواده
یک سال طول کشید خواندم - تاریخ: 1398/4/1 ساعت: 11:56
به برخی بچه ها باید کتاب تعارف کرد. رضا با پدرش آمدند کنار زنبیل. رضا پشت پدرش بود. گفتم: کتاب می خواهی؟ خواست و یکی برداشت و با علاقه ورق زد. محمد پنج ساله ی مان دوچرخه سوارشد. بدون هیچ سابقه و تمرین
پل چهارراه خواف - تاریخ: 1398/4/1 ساعت: 11:56
از وقتی پل چهارراه خواف را برداشته اند، آن قسمت شهر برای ام غریبه شده. گاهی که به آن قسمت مسیرم می افتد انگار به یک شهر دیگر پاگذاشته ام. شهر دیگر نه. در شهر دیگر آدم می داند که غریب است، ولی این جا ی
گل سر - تاریخ: 1398/4/1 ساعت: 11:56
با همکاران مدرسه رفتیم گردش. یک جای بکر و دیدنی در میان کوه های بین زاوه و فریمان. کلّه منار. هم پوشش گیاهی معرکه ای داشت هم جک و جانوران دیدنی. روی یک برگ پونه ی وحشی یک کفشدوزک سبز دیدم. پرسیدم: چرا
نیوکاسل - تاریخ: 1398/4/1 ساعت: 11:56
دیروز امتحان آخر بود. یکی از نهمی ها تقلب آورده بود. تقلب اش را گرفتم. می توانستم محروم اش کنم. آخر جلسه آمد توی کتاب خانه که: "آقا، نرسیدیم بخوانیم." گفتم: "از تو انتظار نداشتم." کلی توضیح داد و عذرخ
درباره ی نوشتن - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:49
پسرهای قدونیم قدم کامپیوترم را ترکاندند. نیمه ی اسفند. از بس خاموش روشن اش کردند. یک هو دیدم بالانمی آید. بردم تعمیر دیدم پاور و پردازش گر و مادربرد سوخته. هیچی دیگر ارزش تعمیرنداشت. دم عید تا حساب و
گفت وگو - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:49
می آید توی کتاب خانه و صدامی زند: "آقا، ما می خواهیم یک گروه راه بیندازیم." "گروه چی؟" "گروه جهادی؟" "که چه کار کنید؟" آقا، مدرسه از راه راست خارج شده". دانش آموزی از اسپیکرِ کامپیوتر آهنگ آهسته ای گو