خرید بک لینک

می آید توی کتاب خانه و صدامی زند: "آقا، ما می خواهیم یک گروه راه بیندازیم." "گروه چی؟" "گروه جهادی؟" "که چه کار کنید؟" آقا، مدرسه از راه راست خارج شده". دانش آموزی از اسپیکرِ کامپیوتر آهنگ آهسته ای گوش می کند. " آهنگ های لهو و لعب، یا همین زنجیر." اشاره می کند به بغل دستی اش. دانش آموز بغل دستی قاطی می کند. " می دانی این چیست؟ این دعای امام سجاد است، این حرز است". می روند گوشه ای و با هم بحث می کنند. بحث و درگیری. من به یکی دو تا دانش آموز کتاب می دهم. تفنگی که یکی از دانش آموزان برای مسابقه ساخته پس می هم. دانش آموز متقاضی گروه جهادی تفنگ را که می بیند، می گوید: "ما با روش های نرم و مبلغانه و شیخ طورانه می خواهیم دیگران را به راه راست هدایت کنیم. براساس آیات قرآن و روایات." می پرسم: "چند نفرید؟" می گوید: "پنج نفر. اما هر کس را هدایت کنیم جزو خودمان می کنیم، مثل جنگ نرم که هر کس کشته شود مال دشمن است." می گویم: "فردا نه پس فردا بیایید جلسه بگذاریم صحبت کنیم." می گوید: "زنگ تفریح اول یا دوم، آقا؟" می گویم: "زنگ تفریح دوم." دانش آموز صاحب حرز می گوید: "آقا، ما می دانیم شارژرِ پخشِ کتاب خانه را کی برداشته اما نمی گوییم چون رفتارتان خیلی بد بود." می پرسم: "کدام رفتار؟" می گوید: "همین که می خواهید این را مسئول حفظ ارکان کنید." می گویم: "حفظ چی؟" می گوید: "حفظ ارکان، احکام، هر چی."

گروه جهادی راه افتاد. دیروز هفت هشت نفر آمدند توی کتاب خانه جلسه کردیم و اعلام موجودیت کردند. سه چهار نفر درس خوان برای کار تئوریک، یک نفر فیلم شناس برای کار هنری و یک قلدر برای دخالت سخت. نام گروه را گذاشتند "مجاهدین نرم". اول هم یک اطلاعیه دادند برای تکثیر. خواندم دیدم درباره ی خودارضایی است. مضرات خودارضایی از نگاه روایات. گفتم: "تکثیرکنید، ولی از نگاه روانشناسی هم به قضیه نگاه کنید." پرسیدند: "یعنی چه طوری، آقا؟" کتاب " فقط پسرها بخوانند" را از کیف ام درآوردم و گفتم: " این کتاب، اطلاعات خوبی دارد." یکی شان با اشتیاق کتاب را گرفت و رفتند اطلاعیه را تکثیرکردند و به درودیوار چسباندند. اولین برخوردشان هم زمانی اتفاق افتاد که یکی از معلم ها اطلاعیه را از دیوار کلاس کنده و پاره کرده. آمدند پیش من به شکایت. گفتم: "از معلم دلیل این کار را پرسیدید؟" نپرسیده اند. جرات نکرده اند. معلم همین را می خواسته. می خواسته کسی سئوال کند یا توضیح بدهد که این کاغذ دارای مجوزاست، و برای نصب اش هماهنگی شده.

گروه جهادی کارش به جاهای باریک کشیده. یک کاغذی درباب حرام بودن ریش تراشی تهیه کرده اند. اول هم داده اند دست یکی از معلم ها. معلم هم یکی دو تا لیچار بارشان کرده و گفته: " النظافه من الایمان." حالا آمده اند کتاب خانه که: " این کاغذ را تکثیرکنیم، آقا؟" قدری فکرمی کنم و به چانه ام دستی می کشم و می گویم: "اگر منظورت ریش من است، شرمنده. ولی تکثیرکن." می گوید: " تکثیرمی کنیم و یکی می چسبانیم جلوی دفتر."

توی دفتر با معلم ها درباره ی گروه جهادی صحبت می کنیم. می گویم: " ما در مدرسه زمینه سازی می کنیم تا دانش آموزان تجربه کنند." معلم ها نظرمی دهند. برخی موافق اند و برخی مخالف، برخی هم بی نظر. یکی از معلم ها می گوید: " این کارها باشد برای دانشگاه." می روم کتاب خانه. دو سه دانش آموز می آیند جلوی میزم می ایستند. یکی شان با حرارت می گوید: " آقا، ما می خواهیم یک گروه راه بیندازیم." " گروه چی؟" " گروه ضاد میم نون." " یعنی چی؟" "یعنی گروه ضد مجاهدین نرم. ما با گروه مجاهدین نرم مخالف ایم." می گویم: " فردا زنگ تفریح دوم بیایید جلسه کنیم صحبت کنیم." آن ها که می روند یکی از بچه های گروه مجاهدین نرم می آید. می گویم: "شنیده ای گروه ضاد میم نون تقاضای مجوزکرده؟" می گوید: "شنیده ایم." می گویم: "فردا جلسه داریم." تعجب می کند. " آقا، آن ها مخالف مای اند." " ببین ما به عنوان مسئولین مدرسه وظیفه داریم بدون تبعیض زمینه را برای فعالیت همه فراهم کنیم. این گروه شاید به رشد شما کمک کند." " چه طوری؟" " شاید فردا یک جلسه ای راه انداختیم تا با هم در حضور دانش آموزان و معلمان به گفت وگو در مورد اندیشه های تان بپردازید."

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:49

صفحه بندی