خرید بک لینک

امید از توی زنبیل کتاب دو تا کتاب داستان برمی دارد و می پرسد: "درباره ی زن و شوهر دیگر کتاب ندارید؟" می گویم: "یکی توی ماشین دارم." می روم و کتاب "شوهر نمونه" را از توی داشبورد می آورم. می گیرد دست اش و ورق می زند. می پرسد: "این برای کی خوب است؟" می گویم: "برای مردها، پدرها، برای تو وقتی بزرگ شوی." آرزو و پدرش می رسند. آرزو یک کتاب برمی دارد. کتاب دست امید چشم پدر آرزو را می گیرد. می گوید: "آن را بده به من. به درد تو نمی خورد." امید کتاب را نمی دهد و سوار دوچرخه می شود. کتاب آرزو را توی دفتر می نویسم و به پدرش می گویم: "وقتی کتاب شوهر نمونه برگشت به آرزو می فرستم برای تان."

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: شنبه 1 تير 1398 ساعت: 11:56

صفحه بندی