به برخی بچه ها باید کتاب تعارف کرد. رضا با پدرش آمدند کنار زنبیل. رضا پشت پدرش بود. گفتم: کتاب می خواهی؟ خواست و یکی برداشت و با علاقه ورق زد.
محمد پنج ساله ی مان دوچرخه سوارشد. بدون هیچ سابقه و تمرینی. بدون هیچ نشانه و علاقه ای. بدون این که دنبال دوچرخه بدویم و مواظب اش باشیم. یک هو دوچرخه ی قدیمی علی را برداشت و سوارشد. امروز دو تا کتاب از زنبیل با دوچرخه برد برای دوست اش در چند ساختمان آن طرف تر و کتاب ِ خوانده شده ای را از او پس آورد.
دخترکی سه تا کتابی که از زنبیل کتاب خریده بود را آورد پس داد. موقع فروختن، سه تا کتاب داستان را روی هم دادم به دو هزار و پانصد تومان. امروز کتاب ها را پس آورد و پول اش را پس گرفت. گفت این ها را خوانده ام و آورده ام پس بدهم.
علی کلاس سومی مان پایان سالی با دو تا تقدیر نامه آمد خانه. یکی به خاطر فعالیت در برگزاری نماز جماعت و دیگری به خاطر عضویت در شورای دانش آموزی. گفت: این تقدیرنامه ی شورای دانش آموزی را دوست ندارم. گفت: کاش به جای تقدیرنامه می گذاشتند در شورا کارکنیم.
مهسا دو کتابی را که برج پنج پارسال برده برگردانده. می گوید: این کتاب ها را نگه داشته بودم وسطای هفته می خواندم. یکی از کتاب ها اسم اش هست "کمک کن و ایمن بمان!" می پرسم این چه طور بود. می گوید: کتاب خوبی بود. درباره ی امنیت داشتن. دو تا دختر می رسند پای زنبیل کتاب. بار اولی است که آمده اند. مهسا کتاب خانه ی زنبیلی را به آن ها معرفی می کند. می گوید: کتاب می برید می خوانید و برمی گردانید. یکی از تازه واردها می پرسد: چند روز؟ مهسا می گوید: تا یک سال. کتاب های من زیاد بود یک سال طول کشید خواندم.
برچسب:
نویسنده: بهنام نعمتی