باد، روزنامه ی ورزشی دست یکی از بچه ها را جِرمی دهد. می زند زیر روزنامه های تاریخ گذشته ی دست میلاد که برای الگوی خیاطی مادرش می برد، و پخش شان می کند توی خیابان. میلاد، دوچرخه را روی زمین می خواباند و می دود دنبال روزنامه. سه نفر از بچه های مجتمع مسکونی مان نشسته اند لب پارکینگ، کنار زنبیل کتاب. سرشان غرق کتاب است. باد آرام می گیرد. یا باد آرام گرفته یا بچه ها کتاب ها را محکم گرفته اند. رضا می آید که: "داستان وحشتناک دارید؟" ندارم. چیزهایی مثل "هری پاتر" ندارم ولی "سپیددندان" و "رابینسون کروزو" دارم. نمی خواهد. وحشتناک ِ امروزی می خواهد. یک نفر دیگر "زندگی نامه ی نِیمار" را می خواهد که یکی دیگر از بچه ها برده و هنوز نیاورده. یک نفر هم می آید دنبال رمان "شیدا و صوفی" که دست یکی از دخترهاست.
برچسب:
نویسنده: بهنام نعمتی