زهرا و امیرحسین خواهربرادرند. از مجتمع مسکونی ما رفته اند. پارسال رفتند. تا پارسال دوتایی مشتری پروپاقرص کتابخانه ی زنبیلی بودند. چهارپنج سال هروقت زنبیل را لب پارکینگ می گذاشتم زهرا سری به کتاب ها می زد. زهرا، پیش دبستانی نرفت. مادرش به همسرم گفته بود از همین کتاب خانه ی آقای ماهر کتاب برمی دارد می خوانیم. دیروز برای کاری با خانواده بیرون رفته بودیم. من جلوی مغازه ای نگه داشتم و وقتی از مغازه بیرون آمدم دیدم امیرحسین سرش را برده توی ماشین و با همسرم و پسرهای ام صحبت می کند. سلام و احوال پرسی کردیم. همسرم گفت امیرحسین تا آن ها را دیده آهسته از محمدمان پرسیده که بابات هنوز کتاب می فروشه؟ من صندوق عقب ماشین را بازکردم و امیرحسین از زنبیلِ کتاب یک کتاب برداشت، و رفت توی یک مغازه دنبال زهرا. زهرا هم آمد و سلام کرد و یک کتاب برداشت و رفت.
برچسب:
نویسنده: بهنام نعمتی