فرهادِ سه ساله ی مان، آخر قصه ها را درخشان تمام می کند: "قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونش رسید. رفت پیش جوجه هاش".
به فرهاد می گویم: "غذا بخور، گُشنه ای". می گوید: "من گشنه نیستم. من آقا فرهادم".
فرهاد مرتب قلاب بافی مادرش را باز می کند؛ طوری که انگار وظیفه اش است. هر بار که می پرسیم: "چرا باز می کنی"؟ می گوید: "تا مامان دوباره ببنده". با این وضع صد سال هم قرنطینه طول بکشد همسرم چیزی نمی بافد.
یک قصه برای فرهاد گفته ام که فرهاد اسمش را گذاشته "قصه ی انگَل". گاهی هم می گوید "قصه ی پی پی". قصه این است. یک بابا قوچی بود با مامان بزی و سه تا بچه ی شان شَنگَل و مَنگَل و حَبه ی انگَل. یک بار حبه ی انگَل به مامان بزی گفت: "کونم می خاره". مامان بزی گفت: "انگَل داری". حبه ی انگَل گفت: "من خودم حبه ی انگَلم". مامان بزی گفت: "انگل یک کرمه که توی دلت زندگی می کنه. وقتی پی پی کنی می بینی". حبه ی انگل که رفت پی پی کنه دید یک کرم کوچولو توی پی پی شه. گفت: "تو کی هستی"؟ کرمک گفت: "من انگلم". حبه ی انگل گفت: "من هم حبه ی انگلم". انگل گفت: "خوشبختم". حبه ی انگل گفت: "مامان میگه تو باعث خارش من میشی". انگل گفت: "آره. من و برادر و خواهرام. اونا هنوز توی دلتن". حبه ی انگل گفت: "چه کار کنم که خوب بشم"؟ انگل گفت: "اونا خانواده ی من هستن. نمی تونم بهشون خیانت کنم". حبه ی انگل گفت: "بابام منو می بره دکتر. خوب میشم". انگل گفت: "نمی بره". حبه ی انگل گفت: "چرا"؟ انگل گفت: "چون بیرون کروناست و مردم سعی می کنن دکتر نرن". حبه ی انگل ناراحت شد. مامان بزی اومد اونو شست. بابا که اومد یک شربت دستش بود. گفت: "رفتم داروخانه شربتِ ضد انگل خریدم". حبه ی انگل خوش حال شد. شربت رو خورد و خوب شد.
برچسب:
نویسنده: بهنام نعمتی