خرید بک لینک

چند روز است از کتاب خانه ی مدرسه غافل ام. بر وبلاگ نامه کلمه ها و بخش وبلاگ نامه کلمه های جورواجور گیج ام کرده. امروز بخش وبلاگ نامه کلمه ها را روی میز رهاکردم و رفتم توی کتاب خانه. کتاب های تازه ای که از خانه آورده بودم را روی میز گذاشتم. روز وبلاگ نامه کلمه توی قفسه ی دم در سالن گذاشتم. زنگ تفریح اول بچه ها آمدند توی کتاب خانه. کتاب آوردند و بردند. از اداره هم چند نفر آمدند، و رفتند توی دفتر. وقتی می خواستند بروند دعوت شان کردم به کتاب خانه. مسئول حراست بود و معاون پرورشی و مسئول ارزیابی. آمدند و کتاب خانه را دیدند. توی قفسه ها و لابه لای دانش آموزان چرخیدند. برای شان توضیح دادم. دانش آموزان توضیح دادند. خوش شان آمد. مسئول حراست قفسه ی سی دی ها را پسندید و گفت چند تا سی دی خوب دارم، می آورم. مسئول ارزیابی قول بیست تا کتاب داد. معاون پرورشی هم یکی دو تا آدرس برای تهیه ی فیلم. بعد خداحافظی کردند و رفتند. اواخر زنگ دوم گوشی ام زنگ زد. آقای حقانی بود. مسئول کتاب خانه ی عمومی استاد صاحبکار. گفت: مدرسه ای؟ گفتم: بله. گفت: آمدم. آمد. زنگ تفریح آمد و لابه لای دانش آموزان توی کتاب خانه کلی مجله روکرد. شبکه، انشاء و نویسندگی، تغذیه، داروگ و ... . مراسم معرفی مجله برگزارکردیم. دانش آموزان مجله ها را گرفتند، و مشغول مطالعه شدند. زنگ کلاس را زدیم و آقای حقانی سر صف هم صحبت کرد. مجله ها را به همه ی دانش آموزان نشان دادیم. یک نفر از دانش آموزان که کتاب خانه ی عمومی زیاد می رود شد رابط مدرسه و کتاب خانه. قرار شد دانش آموزان، کتاب های مورد نیازشان را بدهند به رابط تا رابط برود از کتاب خانه بگیرد بیاورد. روز خوبی شد. آخر وقت که رفتم توی دفتر دیدم همه ی بخش وبلاگ نامه کلمه های روی میز عزاگرفته اند. چپ چپ نگاهم می کردند. پاسخ می خواستند. گفتم: فردا.

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 13:55

صفحه بندی