خرید بک لینک

امروز کتاب خانه ی مدرسه افتتاح شد. بدون این که بفهمم افتتاح شد. از اول مهر نود درصد وقتم را صرف کتاب خانه کرده ام. پاکیزه اش کردم، مرتب کردم، کتاب ها را وجین کردم، کتاب ها را موضوع بندی شده گذاشتم توی قفسه ها و امروز دیدم کتاب خانه برق می زند. آدم را دعوت می کند به خودش. زنگ تفریح دوم بود که بچه ها ریختند توی کتاب خانه. بی خبر، بی دعوت. رفتند سر قفسه ها. از من کتاب خواستند. انگار می دانستند الان وقتش است. من هم با صبر و حوصله کتاب دست شان می دادم، یا به قفسه ها هدایت شان می کردم. بیست و شش دانش آموز و یک معلم کتاب گرفتند، و رفتند سر کلاس. یکی از بچه ها گفت: "آقا کتاب جُنُب ندارید"؟ رساله را برداشتم و صفحه ی غسل جنابت را دادم دستش. با دوستش رفتند توی کتاب. یکی داستان عاشقانه می خواست که با دوست دخترش دوتایی بخوانند. یکی شعر می خواست. به قول پرستوی قیصر امین پور را دادم دستش. چند نفر آمدند، و همه ی کتاب های امام حسین را بردند. الان یادم آمد لهوف هنوز توی قفسه است. رییس و چند نفر از معلم ها مرا که وسط بچه ها می دیدند، می گفتند: "یکی دو نفر از بچه ها را بگذار بالا سر کتاب خانه". اما من این کار را به کسی نمی سپارم. کتابداری یک کار حرفه ای است. کتاب دادن دست بچه ها آدابی و ترتیبی دارد. بچه ها به روی باز می آیند توی کتاب خانه نه به در باز. به بچه هایی که دوست داشته باشند، کتابداری را خواهم آموخت، اما کتاب خانه را رها نخواهم کرد.

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 11:30

صفحه بندی