از مرگ بدم می آید، وقتی آدمی مثل توران میرهادی را می برد. از مرگ بدم می آید، وقتی به کودکان نزدیک می شود. از مرگ بدم می آید وقتی به پدربزرگ و مادربزرگ نزدیک می شود. از مرگ بدم می آید، و هیچ وقت با او سر آشتی نخواهم داشت. فقط اجازه دارد سر برج ها که حقوق ها را می ریزند شانه به شانه ام بیاید، و تا پایان قسط دادن همراهی ام کند. قسط این بانک، قسط آن یکی بانک، قسط بیمه. بعد باید برود به درک. برود که روی ننگش را نبینم. از مرگ بدم می آید.
برچسب: مرگ,مرگ فروشنده,مرگ تدریجی یک رویا,
نویسنده: بهنام نعمتی