تمام شد. خدمتم در مدرسه ی شبانه روزی تمام شد. ابلاغ گرفتم و از شبانه روزی رفتم. مشکل اصلی ام توی شبانه روزی روحیه ی دانش آموزان بود. سیزده سالگی سن مناسبی برای زندگی به دور از خانواده نیست. دانش آموزان دلتنگ می شوند، و این بر زندگی و تحصیل شان اثرمی گذارد. قسمت زیادی از وقتم به نشستن پای صحبت و درد دل دانش آموزان دل تنگ می گذشت. کاری هم از دستم برنمی آمد. زنگ آخر که به منزله ی زنگ آزادی از زندان است و با هیاهو و جیغ وجار دانش آموزان همراه است در شبانه روزی با زنگ اول هیچ فرقی ندارد. چون از کلاس می روند به خوابگاه. نخواستم دیگر آن جا باشم. تلاش کردیم با صحبت با دانش آموزان و والدین شان آن ها را تشویق کنیم تا پیگیر راه اندازی مدرسه در روستای شان شوند. با کمک اداره ی آموزش و پرورش امسال دو تا مدرسه در روستاهای کوچک راه افتاد، و دانش آموزانش از شبانه روزی رفتند تا کنار خانواده ی شان تحصیل کنند. بیشتر دانش آموزان شبانه روزی را می توان با قدری تدبیر کنار خانواده های شان برگرداند. یا در روستای شان مدرسه راه انداخت، یا آن ها را با سرویس به مدرسه ی روستایی نزدیک فرستاد. این طوری ترک تحصیل هم کمترمی شود. من تمام امسال علاوه بر خدمت در شبانه روزی به فکر تعطیلی آن هم بودم. برایم تناقض بزرگی بود کارکردن در مجموعه ای که با وجودش مخالف بودم. شبانه روزی درهایش تنها می تواند به روی دانش آموزانی بازباشد که از نعمت سرپرست محروم اند. کسانی مثل جودی ابت، آن شرلی.
برچسب: خداحافظی,
نویسنده: بهنام نعمتی